کجاست جای رسیدن؟...

«...گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آبهای روشن پر خواهد شد. راستی چه هنگام. کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم...» (هنوز در سفرم، ص 101)


بیشتر از سه سال و نیم گذشته از آخرین به روز رسانی این وبلاگ. گلایه ای نیست. مطابق با اصل تغییر، هر چیزی اوج و فرودی دارد. این وبلاگ هم مستثنا نیست.

شرحه  شرحه - فرزاد اقبال

نمایشگاه کتاب امسال (اردیبهشت 91) بود که بالاخره توانستم کتاب «شرحه شرحه» از فرزاد اقبال عزیز را بخرم. همانطور که انتظار داشتم فوق العاده بود. گفتم چه خوب است که علاقمندان به آثار سپهری که شاید هر از گاهی گذرشان به اینجا می افتد، از وجود چنین کتاب ارزشمندی با خبر شوند. از فرزاد اجازه گرفتم برای معرفی و کتاب را گذاشتم روی میز تا عکس جلدش را اسکن کنم. از آن روز تا الان (مهر 91) انگار «چند روزی» بیشتر نگذشته!... گویی هر چه سنمان بالاتر می رود سرعت گذر زمان هم تندتر می شود.

و اما کتاب «شرحه شرحه». به نظر من فرزاد اقبال به خوبی توانسته از عهده لابیرنتهای تو در توی شعر سهراب بر بیاید. از کتابهای «آبکی» فراوانی که این روزها درباره شعر سهراب منتشر می شود که بگذریم، بر خلاف بسیاری از اساتید و نویسندگان که نامشان همیشه به بزرگی یاد می شود، فرزاد سعی نکرده ادای فهمیدن در بیاورد! و واقعا مفاهیم اشعار سهراب را مثل پازل کنار هم چیده تا تصویری شگفت انگیز از جنگل تو در توی مفاهیم نمایان شود. تلاش فرزاد باعث می شود واقعا سهراب را جدی تر بگیریم.

قصد من نوشتن نقد و بررسی کتاب نیست. بلکه دوست داشتم این کتاب را به آنها که دنیای سهراب را دوست دارند، و همچنین دانشجویانی که در پی جستجو در گوگل به این وبلاگ می رسند معرفی کرده باشم.

این کتاب با عنوان «شرحه شرحه: شرح اشعار سهراب سپهری» در سال 1388 توسط موسسه انجمن قلم ایران در 420 صفحه به چاپ رسیده است. متقاضیان می توانند با تلفن مرکز پخش کتاب انجمن قلم ایران، به شماره  88059319 تماس بگیرند.





مخاطب تنهای بادهای جهان

( ادامه شرح و بررسی شعر مسافر )
صدای همهمه می‌آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می‌آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده «سرنات» شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.


نخست توضیح نام‌های خاص:
دره گنگ (Ganges) : رودخانه گنگ، از دامنه های هیمالیا در شمال هند آغاز و به خلیج بنگال می ریزد. هندوها این رودخانه را مقدس می‌شمارند: گنگا دختر هیماوان (هیمالیا) خدای کوهستان است. در آیین هندو، آب این رودخانه و استحمام در آن بسیار مقدس است. این رودخانه از شهر مقدس بنارس نیز می‌گذرد.

گوشواره عرفان نشان تبت

گوشواره عرفان نشان تبت: منظور گردونه نیایش (Prayer Wheel) است. ابزاری است که در نیایش بوداییان تبتی به کار می‌رود. گردونه‌های نیایش استوانه های غلطانی هستند که در معابد آویزان می‌شوند با دست نیایشگران به چرخش درمی‌آیند. روی این استوانه‌ها یک مانترا یا سرود مقدس نقش می‌شود. طبق سنت بوداییان تبتی چرخاندن این استوانه‌ها همان تاثیر معنوی بیان شفاهی نیایشها را داراست. رایجترین مانترای نقش شده روی این گوشواره‌ها این جمله است: «درود بر جواهر نیلوفر آبی». جواهر نماد نگهبان مقدس تبت است و نیلوفر آبی هم نماد عمومی سنت بودایی. گوشواره هایی شبیه این گردونه‌ها برای تزئین گوش نیز ساخته شده است. (+)

بنارس (Vārānasi) : نام قدیم شهر وارانسی. شهری با حدود هزار و پانصد معبد در شمال شرقی هند و بر ساحل رود مقدس گنگ. این شهر مقدس‌ترین شهر هندوها است و صدها سال است زائران هندو از سراسر جهان به این شهر سفر می‌کنند. به اعتقاد آنها اگر کسی در این شهر بمیرد از گردش مرگ و زندگی تناسخ رهایی یابد. شاید جملات جالب مارک توین درباره این شهر به وصفش کمک کند: "این شهر کهن‌تر از تاریخ است، کهن‌تر از سنت، کهن‌تر از افسانه، و شاید قدمت آن دو برابر بیشتر از تمام اینها روی هم باشد!"

جاده سرنات (Sarnath) : سرنات نام منطقه‌ای باستانی نزدیک شهر بنارس است. بودا اولین خطابه‌اش را بعد از روشنیدگی در این محل ایراد کرد و اصول پنجگانه روشنیدگی خود را ارائه کرد.

ودا: کتاب مقدس باستانی هندوئسیم به زبان سانسکریت و شامل چهار کتاب ریگ ودا، ساماودا، یاجورودا و آتاروا ودا است. اصل این کتاب به آریاییان مهاجر در هند (1000 تا 1500 سال قبل از میلاد) بازمی‌گردد. ریگ ودا شامل هزار سرود برای ستایش و فراخواندن خدایان هندوست.  یکی از این خدایان خدای سپیده‌دم، اوشس است که حدود 20 سرود از ریگ ودا خطاب به اوست. (+ و +)

طور: اشاره به طور سینا. کوهی که موسی (ع) بر فراز آن با خدا سخن گفت. مطابق با کتاب عهد قدیم (خروج - 19) موسی (ع) ده فرمان را در این کوه بر روی کتیبه ای دریافت نمود.

تکلیم: اشاره به سخن گفتن موسی (ع) با خدا. طبق آیات قرآن موسی (ع) نخستین بار در شبی تاریک که گم شده بود به درختی آتشین بر می خورد و ندای خدا را از آن می شنود و با خدا گفتگو می کند. به همین سبب صفت «کلیم الله» را به او داده اند.

شرح شعر:
در طول شعر مسافر، قطعاتی آرام و حزن انگیز و بندهایی حماسی و ناشی از نوعی بی‌تابی است. اینجا نیز ریتم شعر تند می‌شود و می‌توان آنرا نوعی رجوع به بندهای تند قبلی دانست. بندهایی نظیر: «شراب را بدهید./ شتاب باید کرد:/ من از سیاحت در یک حماسه می‌آیم/ و مثل آب/ تمام قصه سهراب و نوشدارو را/ روانم.» یا «من از مصاحبت آفتاب می‌آیم/ کجاست سایه؟» :

صدای همهمه می‌آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می‌آموزند،
فقط به من.

او در مقابل همگان و بر فراز «جهان» است. همهمه‌ی تمام موجودات شنیده می‌شود. در مقابل این «همه»، «من» قرار دارد. بادهای جهان مسافر را گرد جهان می‌برد و راه را به او نشان می‌دهند و «زورق قدیمی اشراق» او را هدایت می‌کنند. همچنانکه رودها در دریاها محو می‌شوند، او نیز در جهان محو شده است. (این نگرشی شرقی نسبت به انسان است که انسان جزئی از طبیعت و جهان است و روان انسان با روان دیگر موجودات یگانه است.) و بدین ترتیب «وسیع» شده است و «تنها». (عبارتی که زیر بانیان سبز تنومند به ییلاق ذهنش وارد شد: وسیع باش، و تنها، و سربه‌زیر، و سخت)
اما نکته قابل توجه این همه تاکید روی «من» و تنها بودنش به عنوان مخاطب جهان است. این من می‌تواند به معنای «من ِ انسان» یا «من ِ شاعر» باشد. در مورد اول، منظور نوعی «من محوری» به عنوان نوع انسان است: مرکز تمام هستی «من» است. و در حقیقت، هستی به دو نیم شده است: من درون و جهان بیرون. و مخاطب جهان بیرون «من» هستم و جهان چیزها به من می‌آموزد. اما در برداشت دوم من به عنوان شاعر-پیامبر حضور دارد. این برداشت با توجه به جملات بعدی محکمتر می‌شود. شاعر-پیامبر، زبان جهان را می‌فهمد (و فقط او می‌فهمد) و وظیفه‌اش انتقال این مفاهیم به بشر است:

و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده «سرنات» شرح داده ام.

پس وظیفه شاعر-پیامبر، برداشتن فاصله بین جهان و انسانهایی است که زبان جهان را نمی فهمند. زبان گنجشکها را برای زائرین دره گنگ شرح می‌دهد و آنها را از رسوم مذهبی به اصل طبیعت بازمی گرداند (رابطه ملموسی بین گنجشگ و رودخانه گنگ نیافتم. فقط در جایی خواندم صدای بودا به گنجشگ تشبیه شده). همچون بودا اصول رستگاری را «زیر سایه بانیان سبز تنومد» دریافته و به سوی شهر روانه شده و در «سرنات» آن آموزه‌ها را ارائه می‌کند: گوشواره‌ی نیایش بوداییان تبتی را برای دختران فقیر بنارس شرح می‌دهد. اینجا هم می‌خواهد فاصله ای را که بین اصل عرفان گذشته، و مذهبی که آیینهایش بی‌معنا جلوه می کنند بردارد. و در پاسخ به فقر مادی ساکنان هند (ساکنان زمین)، آنها را متوجه جواهری اساطیری کند: نگهبان مقدس تبت.
حال این پیامبر شاعر برای انجام این رسالت نیایش می‌کند و کمک می طلبد. همچون موسی که دعا کرد گره از زبانم بگشا:

به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.

تمام وزن طراوت را از الهه صبح دوران اساطیری وداها می‌طلبد:
«اوشس تابان، با درخشش طلوع می‌کند، در میان شکوه و جلالش همچون امواج آب. او تمام مسیرها را آسان می‌کند، مناسب برای سفر، و او که غنی است، خود را مهربانانه و دوستانه، نشان می‌دهد.» (
ریگ ودا - سروده اوشس LXIV)
او از سرودهای ستایش اوشس (و نه خود اوشس!) طراوت سپیده‌دمان را می‌خواهد و می‌خواهد که بار سنگین انتقال طراوت را به او بسپارند. زیرا این شاعر-پیامبر دچار گرمی گفتار است (از مصاحبت با آفتاب آمده) و به دنبال سایه‌ی پرطراوتی است که آرام بگیرد:

و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.

او همچون موسی در طور سینا اصول رستگاری (ده فرمان) را دریافته و به پایین روانه شده در حالی که هنوز از گرمای آتش تکلیم با خدا در تب و تاب است. و حال از تمام درختان باغهای زیتون آن منطقه سایه آرامش طلب می‌کند. (سایه‌های درختان زیتون ما را به یاد بهشت در روایات اسلامی می‌اندازد: زیتون میوه‌ای بهشتی است)
او یادآوری می کند مسافری تنهاست که در زمانها و مکانها سیر می کند. مسافری که شعرش پیامی دارد. و برای همین پیام‌بر است. این بند به شدت نگاهی جهانی دارد. بادهای جهان مسافر را به این سو و آنسو می‌کشند: از شرق به بودا، پیامبر اشراق و از غرب به موسی، پیامبر وحی اشاره می‌کند. این پیامبر مسافر نیز همچون بودا و موسی اصول رستگاری خود را در مدتی که از انسانها دور بود (سفر) دریافته و اینگونه تمام میراث معنوی فرهنگهای مختلف را به هم می پیوندد و همه را یکی می‌داند. سهراب جهانی بودن این بند را با تداعی هر چهار عنصر اصلی تاکید می کند: باد (مخاطب تنهای بادها)، آب (رودهای جهان)، آتش (حرارت تکلیم و گرمی گفتار) و خاک (خاک فلسطین). جالب است بدانید قدمت تقریبی سروده های وداها با زمان زندگی موسی یکی است: بین سه هزار تا سه هزار و پانصد سال پیش. و این نیز تاکید دیگری است برای توازن و تقارن غرب و شرق.

ما بارها به  تقارن نگاه غربی و شرقی در آثار سهراب برمی خوریم. علاوه بر تلفیق این نگاه ها در نقاشی های وی، در کتاب اطاق آبی و خصوصا در فصل ناتمام «گفت و گو با استاد»، سهراب به طرز ظریفی بحث تقارن در طراحی را با تقارن سیاق غربی و شرقی همنشین کرده است. سهراب به خوبی در یافته که حقیقت درونی تمام آیین ها یکی است. و همین حقایق مشترک است که روش نابی برای درک کلیت جهان به ما می دهد. همچون تقارن در نقاشی و معماری، که هر بخش به ظاهر در مقابل همند اما در نهایت به یک وحدت و هارمونی چشمگیر می رسند.

سهراب در این بند از شعر مسافر بازی زبانی ظریفی بین سیاحت یا Tour و «طور» می‌کند. همچنین با مقایسه‌ی گوشواره نیایش بوداییان با گوشواره دختران و نیز تبادر ذهنی گُنگ(به معنای مبهم) در عبارت «مفسر گنجشکهای دره گَنگ (Ganges)» بازیگوشیهای زبانی شایان توجهی انجام می دهد. حتی شاید کنار هم قرار دادن این واژه‌ها با حروف مشترک اتفاقی نباشد و به موسیقی شعر کمک می‌کند: گنجشک و گنگ و گوشواره، سرود صبح، گرمی گفتار، درختان و خاک و خود و خطاب، تب و تاب.


شعر مسافر شعری پرلایه و بسیار پیچیده است. و اگرچه در بسیاری موارد ابهامش خواننده را به چالش می کشاند، اما سبک سهراب نشان داده همیشه سرنخی برای کشف آن باقی می‌گذارد. شعر مسافر، پر از ارجاعات اساطیری و تاریخی است، که در راستای هرچه بهتر بیان کردن مفاهیم بیان می شوند. اما جالب آنکه باوجود این پیچیدگی ها و ارجاعات، مخاطب باز هم ارتباط نسبتا خوبی با آن برقرار می کند، و مفهوم درونی شعر را به شکلی غیرمستقیم و نیمه شهودی درمیابد. شرح ارجاعات اساطیری و ابهام زدایی از روابط آنها، علاوه بر آنکه درک زیبایی شعر را دوچندان می کند، بلکه پیوندهای خوبی به فرهنگها و تمدنهای گوناگون جهان می دهد و از این طریق هم شناخت ما را از حقایق نابی که فراموش شده اند بیشتر می کند، و هم گونه ای «بینش» جهانی و میان-فرهنگی را بدون تعصب روی منطقه ای خاص ارائه می کند. این بی تعصبی، نشانه ای از انسان مدرنی است که بر فراز جهان ایستاده و نوعی «منطق فازی» بر شکل گیری بینش او حاکم است. انسان مدرنی که به میراث روانی خود رو کرده و از باغ اساطیر، راز حقایق فراموش شده را می چیند. انسانی که در این مقطع از سفر خود روی زمین، لقب «پست مدرن» را به خود داده.


حاشیه:  شاید درست نبود بدون اطلاع وقفه ای اینچنین طولانی در کار این وبلاگ رخ دهد. اما این وقفه دو ساله تعمدی و با برنامه نبود. اتفاقات و فراز و نشیب های زندگی آنقدر فردا را امروز کرد که به اینجا رسیدم. در واقع در نگاه من هیچ وقفه ای در کار این وبلاگ نبود! و همیشه تصمیم به به روز رسانی اش داشتم.
البته خوبی وبلاگ به این است که وقفه ای در دسترس بودنش نبوده و دوستان زیادی در این مدت مطالبش را خوانده اند. مثل نشریه نیست که وقتی چاپ نمی شود دیگر در دسترس نیست و مثل کتاب هم تیراژش محدود نیست. اکنون که پس از دو سال وقفه، پنج سالگی این وبلاگ را در ذهنم ثبت می کنم، نمی دانم فرصت بعدی به روز رسانی اینجا کی می رسد. اما احتمالا تغییری در روندش ایجاد کنم و از روال بررسی شعر مسافر خارج شوم، که دیگرانی باسوادتر و هوشمندتر از من در شرح این شعر پیچیده قلم زده اند. شاید شرح جزء به جزء این شعر نسبتا زیاد سخت نباشد، اما درک کلیت شعر و کشف روابط آن، کار حرفه ای می طلبد. فکر می کنم بیان نکته های جالب توجهی که در آثار سهراب به ذهنم خطور می کند و اغلب فرصت بیان آن در نوشته های اساتید کمتر پیش آمده، بهتر و بیشتر مناسب وبلاگ باشد.

در نهایت از تمام دوستان و همراهان عزیز به خاطر این تاخیر دو ساله معذرت می خواهم. و امیدوارم نوشته های این وبلاگ، به رشد فکری خوانندگان آن کمک کند. تا شاید از سطحی نگری هایی که نه تنها در مورد سهراب، که در تمام سطوح فکری ما رایج است، رهایی یابیم.





کشاکش رنگين

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است.

گيج بودن قدم حالت مستي مسافر را به ياد مي‌آورد كه گفته بود: «شراب را بدهيد!/شتاب بايد كرد...». از اين بند احساس مي‌شود كه فصل عوض مي‌شود و مسافر به فصل پاييز مي‌رسد: باد برگها را مي‌چيند و نارنج‌ها رسيده اند. عبارت «انشعاب بهار» تركيب قابل تاملي است. اگر در ذهن انشعاب را مجسم كنيم يك درخت كشيده مي شود، ضمن اين كه انشعاب راه، قدم را گيج مي كند و همينطور اين ايده را مي رساند كه پاييز در اصل و ريشه همان بهار است كه متكثر شده و به اين مرحله رسيده. جمله «بوي چيدن از دست باد مي آيد» و حس لامسه و نارنج و بيهوشي مرا به ياد چيدن ميوه ممنوعه نيز مي‌اندازد. اما تركيب «غبار حالت نارنج» تركيب سختي هم در ملموس بودن و هم در معناست. ياد شعر متن قديم شب از «ماهيچ، مانگاه» مي افتم كه گفته است: «بعد ديدم كه از موسم دستهايم/ ذات هر شاخه پرهيز مي كرد» و از فاصله اي كه بين ذات انسان و ذات طبيعت كم كم به وجود آمده مي گفت. غبار روي نارنج در اينجا، فاصله اي بين دست و نارنج بوجود مي آورد و باعث مي شود حس لامسه آنچنان كه بايد نارنج را درك نكند... ارتباط ديگري هم كه به ذهن مي رسد اين است كه نارنج حاصل و يادگار عطر مست‌كننده (قدم گيج) شكوفه‌هاي بهارنارنج است و حالا حس لامسه در نزديكي نارنج مست و مدهوش مي‌شود. و هنوز مسافر مست بهاريست كه به پاييز رسيده است.


در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

كشاكش رنگين، برگريزان پاييز را به ياد مي آورد. فصلي كه اكنون مسافر در آن است و از آينده خود و فصل بعد ديگر خبري ندارد: كسي چه مي داند كه كي و در كجاي اين فصول سفر تمام مي شود. تركيب سنگ عزلت، سنگ قبر را به ياد مي آورد. مسافر در فصلي كه تابستان آفتابي و شلوغ و پر تب و تاب را هم پشت سر گذاشته، از نامعلومي زمان پايان سفر مي گويد...

هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

تكرار واژه «هنوز» به تنهايي، نشان از آن دارد كه مسافر هنوز كار خود و جهان را تمام شده نمي داند؛ هنوز كارهاي نيمه تمام دارد؛ هنوز راهي نرفته. جنگل ابعاد بي شمار خودش را نمي شناسد و نمي داند چه اتفاق‌ها و تحولاتي را مي تواند داشته باشد (ارتباطي بين سه بُعد و سه فصلي كه تا كنون گذشته؟). هنوز تازه برگ چيده شده و به زمين افتاده و معلوم نيست كه بعد چه خواهد شد (البته اين يك برداشت مي تواند باشد. هر چه فكر كردم در مورد سوار شدن برگ بر حرف ب كه حرف اول كلمه باد است چيز خاصي به ذهنم نيامد. مي‌توان گفت منظور از حرف اول باد اولين بادهاي پاييزي است و قرار است بادهاي بيشتري بر اين برگ بوزد.) اينجا اگر بند را به حالت نمادين فرض معنا كنيم، جنگل نماد بشريت و انسانهاست و برگ نماد خود مسافر (بشريت هنوز ابعاد بي شمار خود را نمي شناسد).
در مورد ادامه اين بند، هنوز نمي توانم ارتباط خوبي برقرار كنم. طبق معمول نكات و معاني ضمني‌اي را كه به ذهنم مي رسد مي گويم. برخي تحليل‌گران منظور از چيزي گفتن انسان به آب را كنترل انسان بر آب جاري مي دانند. معني اين جمله به نحوه خواندن و استرس كلمات نيز بسيار وابسته است (مثلا اينكه هنوز اين انسان است كه به آب چيزي مي گويد و بايد آب چيزي به انسان بگويد). جمله بعد هم وابسته به نوع برداشت از جمله قبل است. تنها نكاتي كه مي توانم اشاره كنم تصويرسازي زيبايي است كه از يك مجادله دروني مي‌كشد و نيز صنعت واج‌آرايي كه با تكرار «ج» به وجود آمده و تصوير را ملموس تر كرده. در مورد جمله بعد هم تصوير نزديك شدن انسان به لانه يك پرنده در ذهنم مجسم مي شود: كبوتر اطراف درخت مي چرخد تا ببيند انسان نهايتا چه مي كند. آنچه روشن است اين است كه اينجا نيز حضور آدمي زاد آسايش پرنده را به هم زده. كلمه آدمي زاد به جاي كلمه انسان، دورتر شدن آدم را از آنچه بايد مي بود، به ذهن متبادر مي كند.


قطعه بعدي قطعه پر تب و تابي است. جملاتي از آن بدون واسطه با تمام وجود درك مي شوند و برخي به خاطر اشارات و تلميحات بررسي بيشتري مي طلبد. دوستان اگر مي توانيد معاني ضمني كلمات خاص و كل بند را برايم بنويسيد. مي‌دانم ذهن هايي هستند كه متفاوت از من فكر مي كنند!...

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا"ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.


حاشيه- كفشهايم كو سه ساله شد. الان كه به 29 بهمن سال 82 و شكل و محتوا و ميزان مخاطبي كه آن اوايل داشت نگاه مي كنم، متوجه پيشرفتي كه داشته ايم مي شوم. البته مسلما نه از لحاظ كمي كه از لحاظ كيفي. در اين سه سال من خودم همراه با نوشته هايم بزرگ‌تر شده ام و ظاهر و امكانات وبلاگ هم از اين رو به آن رو شده است! خصوصا در يكي دو سال اخير فرصتي بود تا با نظريات نقد ابي و تاريخ ادبيات انگليسي و آثار گوناگون بيشتر آشنا شوم. يكي از دلايل اصلي اين همه وقفه در كار شرح اشعار همين بود: وقتي با پيچيدگي نقد ادبي و موضع گيري هاي متفاوت انديشمندان گذشته و حال بيشتر آشنا مي‌شدم، جرأتم در شرح اشعار سهراب كمتر مي‌شد! آن هم اشعار كسي كه هر چه بيشتر به عمقش فكر مي كني پيچيده تر جلوه مي كند و در پس ظاهر كلمات و عباراتي كه سهل و روانند، مفاهيم بزرگي نهفته است كه گاه بدون آنكه قدم به قدم با سهراب سير نكرده باشي امكان شرح آن ميسر نيست.
به هر حال فعلا به روشي ادامه مي دهم كه شايد محافظه كارانه (از لحاظ ادبي نه سياسي!) به نظر مي آيد اما جزو مدرن ترين روش هاي نقد ادبي است. سعي مي كنم معاني ضمني (Connotations) عبارات را بيان كنم و آن تاثير نهايي كه بر ذهن يك مخاطب نه چندان خاص گذاشته مي شود هدف قرار گيرد. نه به سبك نقد بيانگر (Expressive Criticism) به آنچه كه واقعا و صددرصد مولف مد نظرش بوده مي پردازم و مدعي آن نيز نيستم چون اصلا به شاعر و زندگي و سلوكش صددرصد دسترسي نداريم. و نه تمام و كمال خودم را به نظريه مرگ مولف مي‌سپارم. هم فرم را در تاثير نهايي مهم مي دانم و هم مي دانم كه در اصل ما پي محتواييم (Content). به هر حال اشعار سهراب هميشه براي من نقش خطي موازي با آنچه كه تا به حال آمده ام و تصميم دارم بروم را داشته و شخصا به آنچه سهراب كرد و به ميزان آگاهي و اطلاعات و عمق بينش و شناختي كه داشت ايمان داشته ام. گستره‌ي فعاليتهايي كه او در مقايسه و شناخت اديان و تمدنها و فرهنگها داشت براي من هميشه اعجاب انگيز بوده.
در زمينه كاري سهراب با استفاده از آنچه از آخرين آثار چاپ شده اش فهميده ام، سعي بر آن دارم تا پروژه‌ پژوهشي را شروع كنم كه به عقيده خودم مي توان آنرا ادامه كار ناتمام سهراب دانست. صد البته من به تنهايي و در اين سطح اطلاعاتم نمي توانم اين كار عظيم را ادامه دهم. طبق برنامه هايي كه داريم، قرار است نظريات اساتيد و صاحب نظران و دوستان را و آنچه را كه خودم گردآوري مي كنم، در يك سايت و يك نشريه منتشر كنم. نام پروژه را نيز موقتا يين-يانگ (Yin-and-Yang Project) گذاشته ام، كه بر اساس اين ايده استوار است كه يين نماد جهان بيني شرق و يانگ نماد جهان بيني غرب است و در نهايت موقعيت خاص خاورميانه (بين اين دو) مي تواند نكات مهمي را براي ما به ارمغان آورد. براي اطلاعات بيشتر در مورد محورهاي اين پروژه فعلا به حاشيه سوم اين متن از وبلاگ شخصي‌ام مراجعه كنيد تا زمان راه اندازي سايت مربوطه.

و در پایان از همراهی تمام دوستان که با کامنتهای پرمهرشان دلگرمی بزرگی برای این وبلاگ بوده اند تشکر می کنم. به ویژه دوستان عزیزی که در شرح اشعار با دادن برداشت خودشان (هرچند در حد چند جمله) کمک می کنند...





تولد شديد شقايق...

 به مناسبت سالروز تولد سهراب۱:
به مناسبت تولد سهراب، کفشهایم کو هدیه ای دارد: کتاب الکترونیکی اطاق آبی. شامل سه متن «معلم نقاشی ما»، «اطاق آبی» و «گفت و گو با استاد» که از این میان فقط نوشته «اطاق آبی» در وب موجود بود. برای دانلود کتاب روی لینک آن کلیک راست کنید و گزینه Save Target as را بزنید.

 

اطاق آبی حاصل تجربه های سهراب در اواخر عمرش است که ناتمام مانده. و به نوعی گستردگی و عمق دیدگاه و جهان بینی سهراب در این نوشته ها آشکار می شود. تقابل و مقایسه نگاه شرقی و نگاه غربی، که می تواند موازی با تقابلهای بسیاری چون روح و جسم، دل و عقل و... باشد در این یادداشتها باعث می شود این کتاب را جزو بهترین کتابها در زمینه ادبیات تطبیقی و به نوعی استفاده از ابرفرهنگهای جهان و ادیان و اساطیر بدانیم. امید که با مطالعه عمیقتر این کتاب، با دیدگاهی که از «میان گل نیلوفر و قرن» پی آواز حقیقت می دود بیشتر آشنا شویم.

همینجا جا دارد از برادرم حمید بیدی و خانم زهرا نوازی (وبلاگ دوست خواهم داشت) که زحمت تایپ این مجموعه را کشیدند تشکر کنم. بدون شک بدون لطف و همکاری این دوستان نسخه الکترونیکی این کتاب به این زودی ها آماده نمی شد!

 

 

به مناسبت سالروز تولد سهراب۲:

دوستانی که به مناسبت سالروز تولد سهراب، در وبلاگشان یادی از او کرده اند، در صفحه نظرات خبر دهند لینک مطلبشان اینجا قرار بگیرد...

لینکهایی به مطالبی که امسال به این مناسبت در خبرگزاریها و سایتهای مختلف نوشته شده اند و لینک به اخبار مربوطه اینجا گردآوری شده اند:

 

••• لینکها:

هفتاد و هشتمين جشن تولد سهراب در اصفهان (جام جم آنلاین)

هم‌زمان با هفتادوهشتمين سال‌روز تولد، مراسم بزرگداشت سهراب سپهري در دانشگاه صنعتي اصفهان برگزار مي‌شود (ایسنا)

همزمان با 15 مهرماه: بزرگداشت یادروز سهراب سپهری در شیراز (ایسنا)

امروز سال‌روز تولد سهراب سپهري است/ كاظم كريميان: سپهري به سبكي مشخص دست يافت (ایسنا)

درآستانه‌ي هفتادوهشتمين سال‌روز تولد شاعر رنگ و كلمه؛ سهراب سپهري به روايت بزرگان ادبيات و نقاشي (ایسنا)

به مناسبت سال‌روز تولد سهراب سپهري/‌ حسن مشکين‌فام : سهراب سپهري عارف و هنرمندي است كه کارهايش تاريخ مصرف ندارند (ایسنا)

به مناسبت سال‌روز تولد سهراب سپهري/‌ غلامرضا کافي: سهراب سپهري شاعر لحظه‌هاي پرنياني است (ایسنا)

به مناسبت سال‌روز تولد سهراب سپهري/‌ عضو هيأت علمي دانشگاه: شعر سهراب رنگي‌تر از نقاشي اوست (ایسنا)

به مناسبت سال‌روز تولد سهراب سپهري/‌ يك مدرس دانشگاه: دغدغه‌ي سهراب سپهري مسائل بشر عصر مدرنيسم است (ایسنا)

سالروز تولد سهراب سپهري است، ديدگاه هاي صاحب نظران (گویا)

• و...

 

••• وبلاگهایی که به این مناسبت نوشته اند:

واژه باید خود باران باشد

وبلاگ تا شقایق هست...

وبلاگ آشنای غریب

وبلاگ دختری از ایران

وبلاگ امشاسپندان

وبلاگ دل آرام ترین

شاسوسا

دلنوشت

به مناسبت سالروز تولد سهراب۳:
به مناسبت هفتاد و هشتمین سالروز تولد سهراب، سه قطعه از نوشته های سهراب را از کتاب «هنوز در سفرم» با هم می خوانیم...

- « دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید. در این روز ابری، چه روشنم. همه رودهای جهان به من می ریزد به من که با هیچ پُر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشمهای من جا ندارد... چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد...» (هنوز در سفرم، ص۱۰۰ - ۶فروردین۴۲)

- «... روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی که پدرم مُرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی‌گردد. دنیا در ما ذخیره می‌شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد. وقتی که به این کُنار بلند نگاه می‌کنم، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیکی یک هواپیما در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحاله مداوم است. من هزاران گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچ‌وقت از گرسنگی حرف نزده ام. هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خود را ادا کرده‌ام.» (همان، ص۲۵)

- «... این جور وقتها من از خود زندگی پهن ترم و دستم به همه ریگهای جهان می رسد. این جور وقتها من ناهار را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم. معمولا روی پله های جمعه می نشینم. و سه چهارم قناری را می شنوم. من برای زندگی، خودم را اندازه گرفته ام. یک پنجره و نیم طول خوشی‌های من است...» (همان، ص۶۸)





آدم و آهن...

ادامه بررسی شعر بلند مسافر

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.

   سفری که مسافر از باغ چندسالگی آغاز کرد، حالا به قرن صنعت رسيده. به انقلابی بزرگ در شيوه زندگانی انسان: انقلاب صنعتی. حالا ديگر کودکان عراقی (خاورميانه) نسبت به شکوه گذشته‌گانشان (بابل) کورند. و سفر ضمن حرکت در زمان، به سمت غرب هم می رود: تلاطم صنعت و بوی روغن و سياهی. مسافر از هجوم حقيقت به خاکی افتاده بود که اکنون روی آنرا روغن صنعت و شيشه های خالی مشروب پوشانده بود. و اما تلاطم صنعت انسان را آرامش نداد! صنعتی که برای آرامش و رفاه اينجايی داشت دنيا را فرامی‌گرفت، تبديل به سيل متلاطمی شد که زندگی انسان را ويران کرد. و انسان به مشروب و شهوت رو آورد تا مجالی بيابد و بياسايد!

ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.

   ۱- بيماری‌ها نيز هنوز بی درمان ماندند. ۲- راه چاره آن بود که آنانکه دچار يک همه‌گيرند، در «سرای مسلولين» زندگی را بگذرانند تا به ديگران صدمه نزنند: صورت مسئله به طرز وحشتناکی پاک شده بود! ۳- تکرار صدای «س» در اين دو خط واژآرايی زيبا و مرتبطی را شکل داده. البته بسامد «س» و «ش» در کل اين قطعه زياد است و در اين دو خط به اوج می رسد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.

   شيار روشن جت‌ها، اثر روشنی بود که جنگ بر آسمان آبی شهر گذاشته بود: زنان فاحشه کودکانشان را رها کرده بودند، و کودکان هم می دويدند، اما به کدام مقصد؟ به دنبال پرپرچه‌ها! می دويدند تا بچرخد! زندگی می‌کردند تا باشند! و همين نبودِ دورنگري، شادشان می کرد...
   اما در اين ميان سرود را از سپوران می شنيدی و به جای آن شاعران بزرگ، به برگهای مهاجر نماز می بردند. برداشتها متنوع است: برگهای مهاجر=شاعران فرهنگهای ديگر، موضوعهای زودگذر، رومانتيسيسم،...

و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوی آب می‌پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

   راه سفر از ميان اين جنجالها می گذرد و دور می شود. انگار انسان در نيمه راه سفر خود، اتراق کرده و از ادامه راه بازمانده. آدم در جايی به مقابله با آهن نشسته. و راه را اگر امتداد دهيم، به حس غربت دور افتادگی جوی آب از دريا می رسيم، و انتهای راه درياست: برق ساکت يک فلس، آشنايی يک لحن، بی کرانی رنگ آبی دريا...

سفر مرا به زمين های استوايی برد.
و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتی که به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به‌زير، و سخت.
   سفر به شرق بازمی‌گردد، شرقی که لحنی آشنا دارد، مثل رسيدن به اصل، مثل رسيدن به نقطه اول... سفر به زمينهای آفتابی استوايی می‌رسد. جايی كه درختان هميشه سبزند و هيچگاه «با نشستن يک سار روی شاخه يک سرو کتاب فصل ورق» نمی خورد. چيزی فراتر از فصلها در استوای شرق می گذرد...
   نشستن در سايه «بانيان» سبز تنومند و ادراک چيزی، يادآور روشنيدگی بودا زير درخت انجير کهن و دريافت ناگهانی اوست (کلاسهای کريشنامورتی نيز گفته می شود زير چنين درختانی برگزار می‌شد). و اين قطعه دقيقا موازی با آن اتفاق بزرگ است.
   واما نکته ای که در مورد کلمه «ييلاق» به ذهنم رسيد: اينجا دوباره بر بازگشت به ابتدا تاکيد می شود. ذهن در نوسان است و در ييلاق و قشلاق. اينجا معلوم می شود که قبلا ذهن مسافر در شرق بوده و اين عبارت را دريافته؛ اما اينجا پس از سفر به غرب و بازگشت، آن را به ياد می آورد.
   عبارتی که به يیلاق ذهن وارد شد: وسيع باش، و تنها، و سربه‌زير، و سخت: نشانه های روشن يک تفکر شرقی. تفکر درونگرايی که تمام جهان را از درون فتح می کند. فکرش از عادتها دور و وسيع است. منحصر به خودش است و کسی را چون خودش و به اهميت خود واقعی اش نمی داند (تنها). شکايت و جنگ ندارد (سربه‌زير). بلکه در مقابل مشکلات ظاهری دنيا، صبور و سخت است. و اين نشانه های درختی هم هست که مسافر زير آن نشسته. و اين نشانه های سهرابی هم هست که ما به خيال خود رد پای شعرش را دنبال می کنيم...

من از مصاحبت آفتاب می آيم،
کجاست سايه؟

  در قطعه قبلی ديديم که مسافر به سرزمين آفتاب (شرق) می رسد و با اين حال، «زير سايه» درختان تنومند عبارتی مهم به ذهنش می آيد. در دوخط بعدی نيز مسافر می گويد از مصاحبت با آفتاب آمده است و در پی سايه می گردد. اين گريز از آفتاب محض و پناه به سايه در اشعار قديمی سهراب نيز سابقه دارد. خصوصا در شعر معروف «شاسوسا»، که درونمايه عمده آن به نظر گريز از آفتاب و پناه به سايه است:
« شاسوسا، شبيه تاريک من!
   به آفتاب آلوده ام.
   تاريکم کن، تاريک تاريک، شب اندامت را در من ريز...»
انگار در هجوم روشنيدگی تاب نمی آورد و به سمت خنکای آرام سايه پناه می برد، تا بتواند دمی باز از آفتاب بگويد و چيزی به ييلاق ذهنش وارد شود. سهراب در يادداشتهای خود (هنوز در سفرم) مفهوم هنر را چنين چيزی می داند:
« به رمز زيبايی ها که سفر می کني، نيمه راه، سرشاری خود را تاب نمی آوری، باز می گردی تا از ديده های راه بگويی: و هنر پيدا می شود...»

   توصيف سفری که از «باغ چندسالگي» شروع شد اينجا به پايان می رسد. از اينجا به بعد چندين قطعه وجود دارند که با «ولی...» آغاز می‌شوند. قطعه زير را می گذاريم برای پست بعدی:

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

حاشيه۱- اول خرداد امسال، روزنامه شرق ويژه نامه ادب نامه خود را به سهراب سپهری اختصاص داده بود و مطالبی خواندنی و مقالات تازه را در خود جای داده بود. نسخه الکترونيکی اين روزنامه در اين قسمت از سايت روزنامه شرق قرار دارد، دوستانی که مايلند لينکهای زير را بفشارند!... شايد در ميان نگاهها و حمايتهای سطحی رسمی! اين ويژه نامه واقعا جايگاه سهراب را مشخص کرده... از مسئولين روزنامه شرق کمال تشکر را داريم...
صفحه۱ - صفحه۲  صفحه۳ - صفحه۴  صفحه۵  صفحه۶ - صفحه۷ - صفحه۸ - صفحه۹ - صفحه۱۰

حاشيه۲- دوستانی که به کفشهايم کو لينک داده بودند در قسمت لينکستان اضافه شدند. يکی دو پوستر جديد هم در قسمت دريافت فايل اضافه شد. لينکهای آرشيو نيز کامل شد... به زودی سه متن کامل کتاب اطاق آبی و نيز مقدمه کتاب آوار آفتاب، به صورت pdf در اختيار دوستان قرار خواهد گرفت...

حاشیه جدید!: (۸مرداد) وبلاگ کفشهایم کو باز هم به عنوان وبلاگ برتر معرفی شد. از وبلاگ برترین های پرشین بلاگ بابت انتخاب و معرفی کفشهایم کو تشکر فراوان داریم...






در زمانه ما اما...

Two Years 

می‌شود پا به فراتر از اين حرفها گذاشت. و سهراب اين کار را کرد. اين حرفهايی که تمام زندگی انسان را تشکيل می‌دهند. و زمانی نبودند. زمانی که انسان از اقوام يک شاخه بود...

او رفت و گشت. نه در تصوراتش! گرد همين جهانی که می‌بينيم؛ و آنقدر بی‌تفاوت از کنارش می‌گذريم که انگار کار مهمتری داريم! او کار مهم‌تر را دريافته بود. و شعرش را آنقدر پيچيده گفت تا به سادگی دنيا شود. و ما با شعرش همان کاری را می‌کنيم که با دنيا کرديم!...

قرار نبود از سهراب بنويسم. می‌خواستم از وسعتی بگويم که اينجا به روی آن پهن است. سرزمين لينکها و ارتباطها. و اينکه کار ما اينجا، کليک کردن روی لينکهايی است که در شعر سهراب می‌بينيم. لينکهايی به شرق و غرب و فراترها و فروترها. لينکهايی از اساطير تا امروز. لينکهايی به درون يا برون. لينکهايی به سطوح ايثارگر يا به حجمهای سبز. لينکها و پنجره‌های جديد. به هر حال بعد از کانکت شدن بايد از جايی شروع کرد. من از سهراب شروع کردم. اولين پنجره ای بود که نمی‌دانم کی و از کجا باز شد. و من بی هيچ تعصبی روی اين Home page ،‌ شروع به گشت و گذار کردم و لينکها و پنجره‌ها و وسعت‌های تازه... و اين است يک Analogy از آنچه که اينجا می گذرد!

اما چيزی فراتر از اين انباشتِ لينکها در History هم اتفاق می افتد. که در هيچ قياسی نمی‌گنجد. و آن استحاله‌ايست که در شيوه تماشای ما رخ می دهد:
«...چون به درخت رسيدی، به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما، نگاه کردن نياموخته اند...» (هنوز در سفرم/ص۱۰۰)

پنجره ها را کمی جدی بگيريم. و برويم و بگرديم. نه در تصوراتمان! گرد همين جهانی که می‌بينيم. و کاش این‌قدر بی‌تفاوت نمی‌گذشتيم. و می‌دانستيم می‌شود پا به فراتر از اين حرفها گذاشت. و سهراب اين کار را کرد...

حاشيه۱- لطفا اگر قالب جديد وبلاگ مشکلی داشت خبر دهيد. قالب جديد DivBased است و بنابراين از قبل سريعتر بارگذاری می‌شود. همچنين قسمتهای مختلف وبلاگ، در حالت آفلاين نيز از کليدهای بالا قابل دسترسی است. بد نيست سری به دريافت فايل و لينکستان بزنيد. چيزهای تازه ای اضافه شده!... و در آخر نظرتان در مورد قالب فراموش نشود!

حاشيه۲- فکر می کنم در سال اول کار وبلاگ، دوستان بيشتری همراه بودند و در شرح لينکهای! اشعار سهراب کمک می کردند و اما حالا نيستند. يادتان باشد من هم مثل شما هيچ چيز خاصی نمی دانم و فقط در پی لينکها هستم...

حاشيه۳- در اين ميان جا دارد از دوست عزيزم فرزاد اقبال هم بگويم که همچنان دست مرا در پيچاپيچ معناها گرفته و پنجره های جديدی را از اشعار سهراب به رويمان گشوده. چه می‌توانم آروز کنم جز آنکه کاش می دانستند که می دانستی...

حاشيه آخر: ادامه کارمان يادتان نرود! (به پست قبلی هم مراجعه شود!)

* حاشيه های تازه!:
با تشکر از پرشين وبلاگ که کفشهايم کو را به عنوان بهترين وبلاگ فروردين ماه معرفی کردند. به اميد بهتر شدن و پربارتر شدن جامعه وبلاگی فارسی زبانان... انتخاب اين وبلاگ را همزمان با سالروز پرواز سهراب (اول ارديبهشت) به فال نيک می گيريم و می دانيم که ياد سهراب همچنان خواهد ماند که او از ماندگاران است...

...

سهراب با ديدن اشکهايشان زير لب زمزمه می کرد:« درست می‌شه، درست می‌شه»...
(سهراب مرغ مهاجر/ پريدخت سپهری)

سال ۱۳۵۹؛ روز اول اردیبهشت؛ ساعت ۶ بعد از ظهر؛ بيمارستان پارس؛ تهران...
در سالروز پرواز سهراب به سوی وسعت بی واژه ای که همواره او را می خواند، روزی که سهراب هم سطر بود، و هم سپيد شد؛ روزی که او ته شب، قسمت خرم تنهايی را تجربه کرد، يادی از وسعتی کنيم که او داشت و ما...

(ضمنا سعی می کنم در اولين فرصت به ادامه بررسی شعر مسافر بپردازم. تاخير دو ماهه ام را ببخشيد!...)






* در صورت استفاده از لینکها در نشریات، وب،... آدرس این وبلاگ را ذکر کنید!
* لینک وبلاگ دوستانی که به این وبلاگ لینک داده اند نیز در این قسمت می آید.



* برای دانلود روی لینکها کلیک راست کنید و ...Save Target As را بزنید.




پوستر

.. .. .. .. .. .. .. .. ..