مسير تماشا

(ادامه بررسی شعر مسافر با استفاده از نظرات شما)

   بررسی شعر مسافر را ادامه می دهيم. يادآوری می کنم که آنچه اينجا نوشته می شود بر اساس و پايه نظريات شما بازديدکنندگان است. و بديهی ست مشارکت بيشتر شما نتيجه مطلوبتری خواهد داشت...   از راهنماييهای دوست بزرگوارم «فرزاد اقبال» بسيار تشکر می کنم. اين قطعه را با بسط نظرات فرزاد و خورشيد بررسی می کنيم.

‌ « «ونيز»، يادت هست،/ و روي ترعه آرام ؟ »
   همانطور که می دانيد ونيز شهری ست توريستی و تاريخی در ايتاليا که بر روی بيش از ۱۰۰ جزيره بنا شده و کانالهای آب اين قطعات خشکی را از هم جدا کرده. يکی از مشخصه های مشهور اين شهر همين کانالهايی ست که بيشتر آنها جايگزين خيابانها شده اند. و حمل و نقل با قايق (gondola) انجام می شود... سهراب در ادامه شعر مسافر، همانطور به مکانهايی که خودش به آنها سفر کرده اشاره می کند و در سطحی ديگر سفر عرفانی را که در طول مسير داشته برای ما می گويد. انگار هر اتفاق در طول سفر نشانه ای برای او بوده و منشا تفکرات و سير عرفانی می شده.

« در آن مجادله زنگدار آب و زمين،»
   احتمالا به خاطر وجود کانالها و قايقها، موجها صدای قابل توجهی ايجاد می کردند. از طرفی مجادله آب و زمين می تواند حالتی کلی و نمادين به خود بگيرد. ضمنا به خاطر واژه «مجادله» اين حالت می تواند به درگيريها و پرسشهای ذهنی اشاره داشته باشد که مسافر غرق آن شده بود. (شايد بتوان گفت آب به حالت اشراقی و زمين به حالت عقلی ذهن دلالت اشاره دارد.)

«که وقت از پس منشور ديده مي شد،»
   اين حالت به حجيم بودن زمان و سير در عمق و عرض زمان اشاره دارد. وقتی فکر می کنيم و در ذهن خود فرو می رويم در واقع در عرض زمان سفر می کنيم نه در طول آن. وقتی زمان را از پس منشور می بينيم يعنی از زمان، چند برابر حالت عادی خود استفاده می کنيم...

«تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:»
   در اينجا در ادامه قطعه قبلی که از مرگ ياد کرده بود، اتفاقی واقعی را به یاد می آورد که در ونيز برايش افتاده: سهراب در يکی از کانالهای شهر زيبا و تاريخی ونيز، با قايقی مشغول گردش و بازديد از هنرها و آثار تاريخی اين شهر بوده. ناگهان با تکان قايق، سهراب از ترس آنکه در آب بيفتد و غرق شود آرامش خود را از دست می دهد.

«غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست./ هميشه با نفس تازه راه بايد رفت/ و فوت بايد كرد / که پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.»
   جمله اول و دوم همان قانون آشنازدايی سهراب است که تقريبا اساس بينش وی را تشکيل می دهد. يادآور همان قطعه معروف از «صدای پای آب» که چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. از ميان بردن پيش قضاوتها و آن نگاهی که از نسلهای گذشته به ما ارث رسيده. بينش سنتی که چون بهمنی از فراز تاريخ به سوی نسلها سرازير می شود و به بسياری امکان ديگرگونه ديدن را نمی دهد. آن عادتی که روی همه چيز از قبل ارزش گذاری می کند: « گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟»... غبار عادت، مسير تماشای ما را فرا رفته و چشمان ما به همه چيز عادت کرده. اما ما بايد هميشه با نفس تازه راه برويم و هميشه در همان لحظه که هستيم زندگی کنيم (همان ابن الوقت بودن) بدون اينکه عادتهای گذشته بر نگاه ما تاثير بگذارد. و بدين ترتيب در هر لحظه با منظره ای تازه و نو روبرو می شويم و چيزهای ساده ای که قبلا بر اثر عادت بی تفاوت از آنها می گذشتيم ما را به شگفت می آورد.« و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد»...

   همانطور که خورشيد هم اشاره کردند در کتاب فراتر از خشونت کريشنامورتی اينطور آمده که « اولين راه برای رسيدن به کمال ديدن واقعيت ها است بدون قضاوت... و برای داشتن ديدی تازه بايد که انبوه تصويرهای ديروز را پاک کرد.» که مؤيد نزديکی نگاه کريشنامورتی و سهراب است.

  و اينجا، بر اثر حادثه ای که باعث شد سهراب لحظه ای خود را نزديک مرگ ببيند، اين مسأله را به ياد می آورد که به مرگ هم نبايد با نگاهی سنتی نگاه کرد. برای روشنتر شدن مطلب دو نکته ديگر را اضافه می کنم:توتان خامون / صورت طلایی مرگ

   ۱- در مورد «صورت طلايی مرگ». همانطور که فرزاد هم اشاره کردند، صورت طلایی مرگ (gold death mask)، نمادی از نگاه سنتی و از روی عادت به مسئله مرگ است. دو تا از این نقاب ها شهرت جهانی دارند:یکی متعلق به توتان خامون(Tutankhamun)، پادشاه مصر و دیگری منسوب به آگاممنون (Agamemnon)، معروفترین پادشاه یونان باستان. که هر دوی آنها طلايی هستند و برای جاودانه کردن پيکر پادشاهان از طلا (که نماد جاودانگی ست) ساخته شده اند و روی جسد آنها گذاشته می شده.

 

   ۲- فوت کردن روی صورت، يادآور سنتی ست که در برخی اديان بعد از دعا کردن وجود دارد. بعد از خواندن ذکر و فوت کردن، نتيجه ای معجزه آسا انتظار می رفت و دعا اجابت می شد. اينجا هم بعد از فوت کردن روی صورت مرگ، چهره تازه ای از او نمايان می شود که به طرز معجزه آسايی در بينش ما نسبت به زندگی تاثير می گذارد.

   و امّا قطعه بعدی که با مشارکت شما دوستان آنرا بررسی می کنيم. هر نکته ای که هنگام خواندن اين قطعه به يادتان می آيد را در صفحه پيامها بگذاريد. منتظر نظرات و برداشتهای شما هستيم:

كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روی پوست آن دست های سادهء غربت
اثر گذاشته بود:
«به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.»

شراب را بدهيد.
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

 

حاشيه۱-  خيلی ممنون بابت پيامهايی که به مناسبت يک سالگی کفشهايم کو گذاشته بوديد... هدف من از اختصاص دادن يک پست به اين موضوع، اين بود که ببينم بعد از يک سال عملکرد وبلاگ، شما چه انتقادات و پيشنهاداتی برای بهتر شدن وبلاگ داريد. و شما مثل هميشه اينجا را سرشار از مهربانی خود کرديد و من را شرمنده. و چه خوبتر بود «تحليل» جای «تجليل» را می گرفت... مسير تماشاتان سرشار ازطراوت باد...

حاشيه۲- دوست عزيز و بزرگوارمان آقای فرزاد اقبال، وبلاگ خود را با نام «آواز پر چلچله» به «بررسی تخصصی اشعار سهراب» اختصاص داده اند و مقالاتی بسيار دقيق و خواندنی در آن می گذارند. از همه شما دعوت می کنم که اين دوست عزيز را با نظرات خود همراهی کنيد. به اميد آنکه وبلاگهای تحليل و بررسی آثار بزرگان بيشتر رواج يابد و فرهنگ مشارکت و بررسی گروهی همگانی تر شود.

حاشيه۳- در قسمت «مطالبی درباره سهراب» لينکهای جديدی اضافه شده. اميد که مورد توجه دوستداران سهراب قرار گيرد. خوشحال می شويم اگر مطالبی را درباره سهراب در اينترنت ديديد لينک آنرا برای ما بفرستيد تا در اين قسمت قرار گيرد.






* در صورت استفاده از لینکها در نشریات، وب،... آدرس این وبلاگ را ذکر کنید!
* لینک وبلاگ دوستانی که به این وبلاگ لینک داده اند نیز در این قسمت می آید.



* برای دانلود روی لینکها کلیک راست کنید و ...Save Target As را بزنید.




پوستر

.. .. .. .. .. .. .. .. ..