سهراب و نوشدارو

( ادامه بررسی شعر مسافر با استفاده از نظرات شما)

 با تشکر از دوستان عزيز به خاطر پيامهای دلگرم کننده شان. و معذرت به خاطر دير به روز شدن وبلاگ. دوست داشتم بعد از همايش «و چه سنگين می رفت» که در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برگزار شد، وبلاگ را با گزارشی از اين همايش به روز کنم. اما متاسفانه چنان اين مدت سرم شلوغ است که به روز شدن وبلاگ هم به تاخير افتاد!...

و اما ادامه بررسی شعر مسافر. اين قسمت از شعر را هم با کمک دوستان بررسی می کنيم: با تشکر از نظرات فرزاد ، سارا و مريم.

 كجاست سنگ رنوس؟
   «رنوس سنگی است که گويند هر که خاتمی از آن در انگشت کند غم و اندوه به او نرسد». در قطعه های قبلی، سهراب بعد از آنکه برای خراش روی صورت احساس، غم و ترس مرگ را مثال می زند، ماجرايی از خود را که در ونيز برايش اتفاق افتاده تعريف می کند، و بعد می گويد هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و فوت بايد کرد روی صورت طلايی مرگ را که غبار تاريخ روی آنرا پوشانده است. غباری که باعث شده ما به مرگ با نگاهی سنتی بنگريم و مرگ، حس ترس و غم و اندوه را به ما القا کند. حالا می پرسد کجاست سنگ رنوس؟ تا باعث شود اين غمهای بی اساس از بين بروند؟ تا مرزی به نام مرگ برداشته شود و مرگ و حيات به هم بپيوندند؟...  ضمنا همانطور که فوت کردن روی صورت از اعتقادات دينی برای استجابت دعا بوده، خاتم سنگ رنوس هم از رسومی از همين دست بوده. (شايد سهراب می خواهد گوشزد کند که آن اعتقاداتی که در سنت باعث می شده مشکلاتی را که خود سنت ايجاد می کرده حل کند، امروز از ميان رفته و کسی به آنها اعتقاد ندارد -مثل فوت کردن و انگشتری-. اما آن نوع نگاه سنتی و درک سنتی ما از هستی و مرگ هنوز تغيير نيافته.)

 من از مجاورت يك درخت مي آيم/ كه روی پوست آن دست های سادهء غربت/ اثر گذاشته بود:/ «به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.»
   
اين قسمت می تواند اشاره به سفر سهراب به ژاپن برای فراگرفتن حکاکی روی چوب داشته باشد. به هر حال منظره ای از يادگاری های نوشته شده روی تنه درخت را به ياد می آورد. و دو واژه «غربت» و «دلتنگي» دوری از وطن يا همان اصل خويش را تداعی می کند: وجود انسان در غربت اين جهان و دلتنگی ناشی از دوری انسان از آنجا که بايد باشد. و همين دلتنگی باعث ايجاد هنر می گردد: هنر حکاکی روی چوب که سهراب آنرا در توکيو آموخت... فرزاد هم قبلا در وبلاگ خود نکاتی را در مورد اين قطعه نوشته که خواندن آنرا پيشنهاد می کنم.

   نکته ديگر آنکه اين حالت و ترتيبی که اينجا آمد چندبار در شعر تکرار می شود:
  « کجاست سنگ رنوس؟/ من از مجاورت يک درخت می آيم/...»
  « شتاب بايد کرد: من از سياحت در يک حماسه می آيم.»
  « من از مصاحبت با آفتاب می آيم،/ کجاست سايه؟»
   شايد بتوان گفت اين تکرار نقش واقعی يک قافيه را ايفا می کند: يعنی ارجاع و متذکر شدن. حال چه ارتباطی می تواند باشد ميان «مجاورت يک درخت» و «سياحت در يک حماسه» و «مصاحبت با آفتاب و جستجوی سايه»؟ (اين ترتيب مرا به ياد شعر شاسوسا می اندازد:« راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اکنون از مرز تاريکی می گذرد». )

شراب را بدهيد./ شتاب بايد كرد:/ من از سياحت در يك حماسه مي آيم/ و مثل آب/ تمام قصه سهراب و نوشدارو را/ روانم.
   قبلا گفته بود شراب بايد خورد. اما حالا شتاب عجيبی دارد. شراب اينجا به عنوان نوشدارويی که سهراب را نجات می دهد به کار رفته.هم واژه «شراب» و هم واژه «سهراب» ايهام زيبايی را به وجود آورده. پس:  نوشدارو -> شراب    سهراب پسر رستم -> سهراب سپهری   حماسه رستم و سهراب -> حماسه درون سهراب. 

   و اما يک نظر: می دانيم جدال رستم و سهراب را جدال سنت و مدرنيته نيز تفسير کرده اند. رستم پير، نشان محکم سنت و نسل گذشته؛ و سهراب جوان، نشان بارز نسل جديد و مدرنيته. حالا اگر اينرا با شعر مطابقت بدهيم دو ديدگاه بوجود می آيد: ۱- موقعيت سهراب سپهری به عنوان يک شاعر-نقاش نوگرا در جامعه ای سنتی و جدال سهراب نوانديش با افکار سنتی.   ۲- موقعيت انسانها در قرن حاضر و جدال آنها با ميراث به جا مانده از هزاران سال تاريخ. يا همان جدال سنت و مدرنيته.
   در هر حال شاعر می گويد که در اين شرايط حساس که ممکن است لحظه ای کندی به مرگ «سهراب» منجر شود، شتاب بايد کرد. در اين دنيای سهراب کش، شراب تنها نوشداروی انسان است. اين شراب از نظر سهراب عرفان شرق است که می تواند انسان را نجات دهد: چرا که:« آسياييان به فراترها رفته اند. بي سويي را زيسته اند .» (مقدمه کتاب آوار آفتاب) . بايد به فراتر از اين سوالات رفت، و آنها را به فراموشی سپرد. «آرامش در تهي، حالتي‌ست ناگفتني» (همان) .

و اما ادامه شعر؛ که با کمک نظرات شما آنرا بازتر می کنيم. فکر می کنم باز هم تکرار اين حرف بی فايده نباشد که ما در پی شرح تخصصی و کامل اشعار نيستيم. بلکه می خواهيم با جرعه ای از اين رودخانه عظيم، دست و رويی بشوييم... باشد که چشمهامان شسته شود، و جور ديگر...  

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان « مزامیر »،
در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

 

حاشيه: دوستانی که خبرنامه را دريافت نمی کنند ايميلشان را دوباره دقيق وارد کنند. چون تعدادی از ايميلها اشتباه تایپ شده... ممنون از تمام دوستانی که در خبرنامه ثبت نام کرده اند... منتظر پيامهايتان هستيم...






* در صورت استفاده از لینکها در نشریات، وب،... آدرس این وبلاگ را ذکر کنید!
* لینک وبلاگ دوستانی که به این وبلاگ لینک داده اند نیز در این قسمت می آید.



* برای دانلود روی لینکها کلیک راست کنید و ...Save Target As را بزنید.




پوستر

.. .. .. .. .. .. .. .. ..