هنوز در سفرم

ادامه بررسی شعر «مسافر» توسط شما دوستان (بخش پنجم)

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به «جاجرود» خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سارها درو كردند ؟
و فصل، فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

در ادامه، انگار مکالمه مسافر با ميزبان جای خود را به گفت و گوی مسافر با خودش می دهد. و از سرانجام می پرسد: مرا سفر به کجا خواهد برد؟... و در راه جواب به اين پرسش ها به اساطير آغاز آفرينش اشاره می کند... سهراب به بهانه جواب به يک پرسش جندين پرسش ديگر را هم جواب می دهد. انگار می خواهد خط سير خود را از ابتدا تا انتها ترسيم کند... دوستان خوب، هر چه از اين قطعه شعر می فهميد هر چه از آن برداشت می کنيد يا در اين باره چيزی خوانده ايد، در صفحه پيامها بنويسيد. در اين صفحه نظرات ديگران و برداشت و تفسير آنها را هم می خوانيد... مطمئن باشيد شما چيز متفاوتی برداشت کرده ايد که برای ديگران تازه و جالب است...

 

حاشيه۱- از تمام دوستانی که هر بار، دين خود را نسبت به سهراب با نوشتن نظرات تحليلی ادا می کنند بسيار ممنونم... از وبلاگ سيناگرافيک هم به خاطر طراحی پوستر سهراب ممنونم:

حاشيه۲- خبرهای پراکنده ای درباره آثار سهراب سپهری در دست است. اما هنوز سرانجام اين آثار ملی و ارزشمند معلوم نيست. تعدادی از اين آثار توسط خانواده سهراب به موزه صنعتی کرمان فروخته شده و مجموعه ای مشتمل بر تعداد زيادی از نقاشی های سهراب در آن موزه است. و همچنين تعدادی ديگر از نقاشی های سهراب در موزه های مختلف ميراث فرهنگی پراکنده اند. اين در حالی ست که ميراث فرهنگی اعلام کرده که موزه ای مخصوص آثار سهراب در کاشان در محلی معروف به خانه طباطبايی ها احداث خواهد شد... برای اطلاعات بيشتر اينجا را از سايت خبرگزاری ميراث فرهنگی بخوانيد... به اميد روزی که فرهنگسرای سهراب سپهری را در زادگاه محبوبش شاهد باشيم...

حاشيه۳- در قسمت «مطالبی درباره سهراب» لينکهای جديدی اضافه شده اند. يکی از اين لينک ها با نام «پيش نويس شعر شب» است که با عنوان شعری منتشر نشده از سهراب در سايت مانيها آمده است. با توجه به شباهت بسيار زيادی که اين شعر با شعر «متن قديم شب» در هشت کتاب دارد حدس زده می شود که آن شعر، پيش نويس شعری ست که در هشت کتاب آمده. پيش نويس اين شعر می تواند بسيار جالب باشد و به شناخت مفهوم «متن قديم شب» از سهراب بسيار کمک کند...

 

نظرات تحليلي شما : شعر مسافر (بخش چهارم)

نازي و بيتا: شب بود ،آرام هشت کتاب را گشودم. مسافری تنها،برایم از دلتنگیهاش سخن میگفت و از رگ پنهان حرفهایش . او عاشق بود و تنها مانند ماهی (نماد عارف)،که در دریا(جهان) سرگردان است ودریا یک راز محض بود که ماهی را سرگردان کرده بود.من از نازک اندیشی اندیشه هایش برایش گفتم که همراه با غم بود . مسافر برایم از زیبایی غم گفت که از فاصله ها نشات میگرفت(رد وحدت اشیاء) مسافر حسرت میخورد بحال گلها، چراکه بین گل و نور فاصله ای نیست(دست منبسط نور...) و برایم گفت از گل نیلوفر(عارف) که روی آب(پاکی،روشنی،طراوت و حقیقت) آرمیده است که باز هم فاصله است. او گفت :عاشق باش و از حیرتی که از این فاصله ها میبری (فاصله ی بین عاشق و معشوق)، لذت ببر(زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد) ...
   و شکایتی نکن (وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد) ، چراکه فقط عشق تو رو به اعماق حقیقت(سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیا)میبرد وعشق فاصله ها را بوجود میاورد . این فاصله تمیزو زیبایند مثل نقره و اگر آن فاصله ها را هیچ بخوانی کدر میشود. او برایم از تنهایی عاشق میگفت چراکه او همیشه در حال زندگی میکند (دست ترد ثانیه ها) و تازگیها را میبیند.او در حال پیش میرود وحقیقت نزدیک به آنهاست (روی نور میخوابند) و دانشهایش (کتابهای جهان) را دور میاندازد برای رسیدن به روشنایی و حقیقت (...به آب میبخشد). عاشق به نادانی خویش اعتراف میکند مانند ماهی سرگردان در بین رودخانه ها و اشراق مانند قایقی او را به سر منزل مقصود میرساند و به سوی حقیقت رهنمون میکند وآنجاست که نزدیک میشوی به مقام حیرت(شهرپنجم از هفت شهر سفر عرفان عطار) .در حرفهایش حکایتهای زیبا و زنده(مانند خون که در رگها جاریست)، همراه با غم، نهفته بود...

 

نرگس-شقايق-قاصدك : چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. - چقدر هم تنها! - خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني - عاشق. - و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد. ..... نظر من : تمامی ؛ مناظره ی شاعر است با من ِ خويش . با خود سخن می گويد و درونش به او پاسخ ميدهد .با توجه به کلمات به کار رفته و بار مثبت و منفی آنها که غالبآ نيز محکم و استوار است و نيز اشاره به عرفان دارد ؛ درونمايه ای از کل اشعار سهراب را می يابيم ....... آن نخ نامرئی که فکر و عقيده ی شاعر را نمايش می دهد و در همه ی آثارش قابل رديابی ست.... سخن گفتن در باره ی اين منظومه جای تفکر و مجالی بيش از اينها را خواستار است ...


حامد بيدي: خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي: رگ پنهان رنگها. يعني آنچه به رنگها جان مي دهد. و همچون رگ در عمق آن پنهان است. رنگ، پوششي ميتواند باشد روي ماهيت اصلي ماده و شاعر به فكر رگ جان دهنده پشت پوست رنگهاست. شاعر دچار آن چيزي ست كه به اين رنگها جان مي دهد... و آن چيزي كه دچارش است، سراسر اطرافش را فرا گرفته. چون هر چيز كه مي بيند داراي رنگي ست و هر رنگي داراي رگ پنهاني. و اينگونه است كه تنهاست چون مثل آن ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران اطرافش است : راز رگ پنهان رنگها تمام اطراف را پر كرده. شاعر در درياي رنگهاست و دچار راز پنهان رنگها. مي توان "رنگ ها" را دنياي ظاهري و "رگ پنهان" آنها را دنياي برتر و غير مادي برداشت كرد... چرا تنهاست؟ تنهاست نه به خاطر نداشتن جفت و همراه. كه تنهاست چون در دنيايي قرار دارد كه او يك سوست و تمامي هستي با تمام رنگها و موجوداتش سوي ديگر. او عاشق اين دريا (هستي) ست و راه فراري هم از آن ندارد. اما وصلي هم وجود ندارد. چون خود اين ماهي (شاعر) هنوز هست و وجود "خود"، باعث اين فاصله است. به قول حافظ كه مي گويد "تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز"... تنها زماني وصل ممكن مي شود كه خود آن ماهي در دريا محو و نابود گردد: و اين فكريست نازك و غم ناك ...
   چرا وصل ممكن نيست؟ چون غم وجود دارد و غم دليليست براي فاصله: غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست. و غم، تبسم پوشيده نگاه گياه است: پوشيدگي تبسم در پس رنگ (ماده) . اما باز با ميزبان (كه همانطور كه دوستمان گفت مي تواند خود شاعر باشد) كلنجار مي رود: اما گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه آنهاست؟ -نه وصل ممكن نيست... اگرچه منحني آب(دنياي ظاهري) بالش خوبي ست(مكان مناسبي ست) براي خواب دلاويز و ترد نيلوفر (براي سير عارف در فراترها) اما هميشه فاصله اي هست. در اين تشبيه، منظور از فاصله برگ زير نيلوفر مي تواند باشد. هميشه فاصله اي هست يا بين گل نيلوفر و آب و يا بين نيلوفر و نور: چون اگر برگي (فاصله اي) بين گل و آب نباشد گل در آب غرق مي شود اما از نور، دور. و حال كه در وصل با نور است: برگي ميان نيلوفر و آب است (با آب فاصله دارد)... پس هميشه فاصله اي هست... اما دچار بايد بود. چون "عشق" (دچار بودن) سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست: با عشق مي توان در وراي پوشش رنگها سفر كرد. با عشق، جلوه روشن و زلال هرچيز نمايان مي شود و فاصله ها زلال مي شود. اما فاصله هست كه عشق صداي همين فاصله هاست. اگر فاصله اي نبود بي شك عشقي هم نبود. براي همين اين فاصله هاي زلال اگر به مرتبه اي نزديك وصل برسند كدر مي شوند...
   و عاشق ديگر در قفس زمان نيست: و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست/ و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز/ و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند... عاشق ديگر با زمان سر جدال ندارد. كه هر وقت بخواهد با خود زمان مي رود آن طرف روز (فراترها)، و زمان را به بي زماني مي كشاند... و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند: عاشق ديگر به "بهترين كتاب جهان" هم نيازي ندارد. كه تمام آنچه را بايد مي آموخت عشق به او مي آموزد. حافظ مي گويد:"بشوي اوراق اگر هم درس مايي/ كه علم عشق در دفتر نباشد". عاشق بهترين كتاب جهان را به آب مي سپارد و با زورق قديمي اشراق خود ره مي سپارد. انديشه، نتيجه گيري، شك، محو مي شود و جريان آبهاي هدايت، قايق اشراقش را پيش مي برد. ديگر به قطب نماي انديشه نيازي نيست. چون خوب مي داند هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود. كافي ست با عشق به آبهاي آن طرف روز سفر كني و بر زورق اشراق بنشيني. خود، تا تجلي اعجاب پيش مي راند... و ميزبان، خون تازه محزوني را در حرفهاي او مي بيند كه در پس رگ لحنش، پنهان شده...

 

baran : من به نظرم توی اين قطعات عشق و عاشقی رو به اندوه( ترا به وسعت اندو زندگی برد) و تنهايی ربط ميده چرا که واقعيت عشق رو فراتر از عشق های زمينی ميدونه٫ عشق رو عشقی برتر دونسته و به اين عشق روح بخشيده. و اگه اون عاشق مثل ماهی باشه پس ميشه اون رو غوطه ور در دريای بيکران عشق خدايی دونست. شاعر اينجا از فاصله صحبت ميکنه. فاصله ای که خيلی ظريف هست فاصله بين تميزی و روشنی نقره يا کدر بودن جيوه. شاعر جای ديگه از نور سخن ميگه هر کسی نظری داره ولی به نظر من نور اينجا حقيقت عشق بيان ميکنه. و با سفر کردن در درون هر چيز به حقيقت اون واقف بايد شد.اين سفر ميتونه ديد به دنيای اطراف باشه ميتونه سفری به اعماق درون باشه. در هر دو صورت در انتهای سفر ما به اون نور الهی می سيم البته با کمی فاصله چرا که هميشه فاصله ای هست. 

 






* در صورت استفاده از لینکها در نشریات، وب،... آدرس این وبلاگ را ذکر کنید!
* لینک وبلاگ دوستانی که به این وبلاگ لینک داده اند نیز در این قسمت می آید.



* برای دانلود روی لینکها کلیک راست کنید و ...Save Target As را بزنید.




پوستر

.. .. .. .. .. .. .. .. ..