هسته پنهان ترنم

( ادامه بررسي شعر مسافر با کمک شما دوستان )

با تشکر از فرزاد عزيز که با ما همراه شده اند و با نظرات تحليلي خود ما را در بررسي جزء به جزء اشعار ياري مي کنند. اميد که در تکميل پايان نامه شان که در همين زمينه است موفق باشند...

 

lefts1.giflefts1.gif نظرات تحليلیفرزاد:

lefts1.gif «نه اين صداقت حرفي که در ميان سکوت دو برگ اين گل شب بوست... » در مورد (صداقت حرف). از دوستاني که اين کامنت رو ميخونن خواهش ميکنم بگن که به نظرشون، اين معني من قابل توجيه هست يا نه؟ اول خود شعر : نه اين صداقت حرفي که در ميان سکوت دو برگ اين گل شب بوست. من ميگم که منظور از صداقت حرف، همون بوي خوش گل شب بوست. شاعر( سهراب) هنگام غروب توي حياط نشسته و کم کم با رسيدن شب، گل شب بو عطرش رو پخش مي کنه. شاعر به خودش ميگه: اين حرف درستيه ( صداقت حرف) که به اين گل ميگن: شب بو. چون دقيقا شبها بوش رو پخش مي کنه. در حقيقت گل شب بو با بوي شبانه اش ــ بدون هيچ حرفي ( سکوت) ــ درستي و صداقت اسمش رو ثابت مي کنه. خب حالا مجددا شعر رو بخونيم: نه اين صداقت حرفي که در ميان سکوت دو برگ اين گل شب بوست...

lefts1.gif  در مورد اين قطعه: "چه سيب هاي قشنگي ! / حيات نشئه ء تنهايي است.". اول از همه بايد واژه "نشئه" رو معنا کرد. اين واژه دو معني مي تونه داشته باشه. ۱) با همين نوع رسم الخط، به معني حالت سرخوشي و کيفي يه که از استعمال مسکرات حاصل ميشه. ۲) با رسم الخط "نشاءه"، به معني روييده شده و آفرينش . توي اين قطعه دو تا موضوع بيان شده. اول از قشنگي يه سيب ميگه و بعد بلافاصله ( و ظاهرا بي مقدمه )، اينو بيان مي کنه که: حيات، روييده شده و حاصل تنهايي است. ما هر معنايي که بخواهيم بيان کنيم، بايد بتونه اين دو موضوع رو بهم ربط بده. اولين نکته اي که جلب توجه مي کنه، اينه که ميزبان از معناي قشنگي مي پرسه؛ در حاليکه معناي جملهء دوم غامض تر و پيچيده تر بود و جا داشت، اول از معناي "حيات نشئهء تنهايي است" بپرسه. اين موضوع، ميرسونه که ميزبان معناي جمله دوم و ارتباط اون با جملهء اول ( چه سيب هاي قشنگي ) رو فهميده. به همين دليل سوال رو از ريشه و پايه، پي گيري مي کنه.

به نظر من: حيات، همون قشنگ ديدن اشياء است که انسان تا تنها نباشه، به اين ديد و معرفت نميرسه. اجازه بديد مسئله رو ساده کنم: زندگي ما اگر پر از مشغله و گرفتاري بود و هر گز تنها نمي شديم، ديگه کي ميتونستيم به قشنگي يک سيب توجه کنيم؟ و از زيبايي حقيقي حيات لذت ببريم؟ ميزبان که به اين موضوع پي برده و ميدونه اگه بپرسه: حيات يعني چه؟ جواب مي شنوه که: حيات همين قشنگ ديدن سيبه؛ سوالش رو به معناي قشنگي بر مي گردونه و مي پرسه: قشنگ يعني چه؟

lefts1.gif « اتاق خلوت پاكيست/ براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد. » . فکر مي کنم اشاره به اتاق آبي در اين مورد ضرورتي نداره و ذکر همين مطلب که سهراب، اين شعر رو در اتاق بزرگي که در طبقه بالاي منزل خواهرش در بابل قرار داشته، سروده و اين که توي اون اتاق يه تخت خواب و يه ميز کوچيک با يه گلدون بود، کافيه ( سهراب، مرغ مهاجر / ص 103) در اين صورت، هم معني خلوت پاک اتاق مشخص ميشه و هم معني ساده بودن ابعاد اتاق براي فکر. اتاق انقدر ساده بود که توجه فکر رو به خودش مشغول نمي کرد و فکر مي تونست آزادانه سير کنه. طبق اين معني، واژه "فکر" مصدره (فکر کردن ) نه اسم. معني اينطور ميشه: " اين اتاق خلوت، براي فکر چه محيط مناسبي است".

lefts1.gif در مورد اين مصراع: «و در جواني يک سايه راه بايد رفت».بهتر بود که علايم نگارشي اين مصراع رو ميذاشتيد تا بدونيم چه جوري بخونيمش: و در جواني‌ ِ يک سايه؟ يا: و در جواني، يک سايه؟ يا... ؛ اما خودم فکر مي کنم که بايد با ويرگول و به صورت قيد حالت خونده بشه. در اين صورت، يکسايه يعني: تنها و بدون سايه هيچ همراهي، و فقط با سايه خود بايد سير و سلوک کرد.

 به نظر من اگه ما لحن و نوع تلفظ خود سهراب رو از اين مصراع داشتيم، با توجه به استرس يا تکيه تلفظ، راحت مي تونستيم معني اون رو هم بفهميم. به هر حال من فکر مي کنم که اگه به اين صورت خونده بشه: و در جواني، يک سايه راه بايد رفت ( با ويرگول )، جز گرفتن قيد راه ديگه اي نيست. حالا يا قيد حالته که قبلا ذکر شد؛ که در اين صورت، يادآور اين سخن بودا ست: چونان کرگدن، تنها سفر کن. و در ادامه شعر به اين موضوع، سهراب اشاره مي کنه: عبارتي که به ييلاق ذهن وارد شد: / وسيع باش و ( تنها ) و سر به زير و سخت. يا اينکه قيدي براي اندازه بگيريم؛ به اين معنا که: تا وقتي که به سايهء خود برسي، راه برو که کنايه از بي انتهايي سفره؛ چون آدم هيچ وقت به سايه اش نميرسه. ( اگر چه اين معني شايد بعيد باشه) -

lefts1.gif حالا ميخام در مورد سوال اول که مطرح کردي، چند تا نکته بگم: فکر مي کنم تا ما معني (جاي رسيدن) و مفهوم ( رسيدن) رو تحقيق نکنيم، حل اين پارادوکس مشکل به نظر بياد. فکر مي کنم در ذهن سهراب، نفس سفر مهمه نه مقصد ( کجا نشان سفر "نا تمام" خواهد ماند ). خود سهراب ميگفت: آدم مسافر است؛ پس بايد تا مي تواند سفر کند. ( از مصاحبت آفتاب / ص:۷۵) انتهاي سفر، به زبان حافظ،"منزل مقصود" مهيايي نيست که سهراب به اون برسه؛ بلکه خودش بايد فرش پهن کنه و خودش رو به بي خيال بزنه و به جريان عادي زندگي گوش بده ( و گوش دادن به / صداي شستن يک ظرف زير شير مجاور - زندگي، شستن يک بشقاب است) ــ ذکر اين نکته هم شايد بيفايده نباشه که اين تصوير، شبيه به همون حياط منزل خواهرش در بابل هست که در حياط منزل، کنار چمن، فرش پهن کرده بودند ( ... روي فرش فراغت ) و يک ميز با چند ميوه نوبر و صندلي راحتي . { اگر اين تصوير رو قبول کنيم، بعيد نيست که "شير مجاور" اينجور معني بشه که توي حياط،کسي مجاور شير حوض نشسته و داره ظرف ميشوره!! چون قديما لوله کشي داخل اتاقها نبود ( بر خلاف معني شميسا از شير مجاور که به شير اتاق مجاور معني کرده) } _

سهراب بايد سفرهاي بي مقصد زيادي انجام بده تا بفهمه كه جاي رسيدن، همون جاي گوش دادن به شستن يك ظرفه ( زندگي / كجاست سمت حيات ) يعني همين جايي که الان هست. مثل داستان کيمياگر!! پائلو که قهرمان داستان بعد از سفرهاي طولاني، گنج رو آخر توي همون محل آغاز سفرش پيدا کرد؛ که اين مضمون، توي ادبيات جهان و خود ما هم فراوانه.

 

lefts1.giflefts1.gif حميدرضا:
  سهراب ميپرسد : ( کجاست جاي رسيدن ؟ ) اما اين سخن بمعناي نقض و نبود فاصله نيست ، سهراب وجود فاصله را با قاطعيت بيان مي کند (نه ، وصل ممکن نيست . هميشه فاصله اي هست ... ) و در جايي که ميپرسد : ( کجاست جاي رسيدن ؟) تنها براي آشنا کردن ماست وگرنه سهراب خود فاصله را به درستي مي داند و مي پذيرد ... به هر حال سخن روشن آنکه سهراب خود حجم فاصله را دريافت و خود را با آن وقف داد و زيبايي عمل سهراب آنکه ما را نيز به فهم حجم فاصله وا داشت ، ... : ( کار ما نيست شناسايي گل سرخ ، کار ما شايد ابن است که در افسون گل سرخ شناور باشيم ) شايد که گل سرخ همان فاصله ايست که سهراب در آن شناور بود ...

***

(در مورد قطعه «و در جوانی يک سايه راه بايد رفت» همانطوری که دوستمان فرزاد به بررسی آن پرداختند بايد به طرز خواندن آن مراجعه شود. شايد دکلمه خسرو شکيبايی در آلبوم «سهراب» که شامل شعر مسافر نيز هست کمکمان کند. خبرش را خواهم داد...)

lefts1.giflefts1.gif حالا سعی می کنيم به بررسی تک تک قطعات بپردازيم و به پرسشهای مطرح شده در متن قبلی پاسخ دهيم.

lefts1.gif « كجاست سمت حيات ؟/ من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟»
   همانطور که دوستان اشاره کردند، سهراب اينجا از مکان رسيدن نمی پرسد. که برای او مقصد مطرح نيست چون می داند وصل ممکن نيست. چه بسا از ديد او «مقصد، همان جاده است». اگر از اين ديد نگاه کنيم مساله روشن تر می شود چون سوال از جهت و سمت يا همان راه می پرسد. و نه از مقصد... پس اين سوال که از جهت و راه می پرسد با سوالات قبلی که از مقصد می پرسيد تفاوت دارد. و بنابراين تکرار سوالی در کار نيست.

   اما در مورد هدهد. هدهد به احتمال زياد نماد پير راه شناس و کامل است. همانگونه که در منطق الطير عطار اينگونه آمده. (به سراغ من اگر می آييد/نوربخش/ ص۸۸). و می تواند به معنای نشانه ای برای راهنمايی باشد. پس سهراب از راه و جهت درست می پرسد. و از پير راه شناسی که جهت درست را به او نشان دهد.

lefts1.gif «و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر/ هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.»
   خواب می تواند نمادی از ناخودآگاه و اشراق باشد. خصوصا آنکه از آن به «پنجره» تعبير شده است. و می دانيم پنجره نماد ارتباط است. پس «پنجره خواب» جنبه مثبتی از کلمه خواب را در نظر دارد و می توان آنرا متضاد «هوشياری و ذهن و عقل» دانست. بنابراين يک سو عقل و تفکر است و يک سو اشراق و ارتباط درونی. و بی شک سوالاتی که شاعر مطرح کرده بود برخاسته از ذهن و تفکر او بود. و بديهی ست که بگويد اين پرسشها هميشه پنجره خواب (راه قلبی و اشراق) را به هم می زد و ذهن مانع درک قلبی من می شد. ( و می تواند اشاره ای باشد به همان جدال قديمی عقل و دل).

lefts1.gif «چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟/ درست فكر كن/ كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟/ چه چيز پلك ترا مي فشرد،/ چه وزن گرم دل انگيزي ؟»
   در قطعه قبلی از حرفی می گويد که مدام می شنيده و پنجره خوابش را به هم می زده که همانطور که گفتيم اين حرفها حرفهای «ذهن و عقل» او بوده. و حالا از چيزی که اين سوالات را برايش مطرح می کند يعنی ذهن، می پرسد. اينکه منبع انشار اين سوالات کجاست؟ چيزی که ما گاهی از آن به همان «من» تعبير می کنيم و گاهی به هوش يا فکر يا عقل انسان. و شاعر چه جمله زيبا و کاملی را آورده: «کجاست هسته  پنهان اين ترنم مرموز؟ » چگونه و از کجا اين سوالات به وجود می آيند؟... و اين همان عمق خودشناسی ست... «چه چيز پلک تو را می فشرد،/ چه وزن گرم دل انگيزی؟» و اينجا باز به تمايل انسان برای فرار از پرسشهای ذهن (خواب) اشاره می کند(؟) .

lefts1.gif «سفر دارز نبود:/ عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.»
  
دوستان چيزی درباره اين قطعه نگفته بودند. و اين برداشت که شاعر زمان را به پرواز چلچله تشبيه کرده به نظر سطحی می آيد. شايد منظور شاعر اين بوده که با عبور چلچله توجهش به تماشای آن جلب می شده و بدين طريق زمانی صرف تماشا می شده و بنابراين سفر، خسته کننده و دراز به نظر نمی رسيده. (اما آيا چلچله نماد چيز خاصی ست؟...)

lefts1.gif «و در مصاحبه باد و شيرواني ها /اشاره ها به سر آغاز هوش بر می گشت.»
   اشاره ها به سرآغاز هوش برمی گشت. اين جمله بازگشت و يادآور چند قطعه قبل است: پرسش از سرآغاز هوش. همان هسته پنهان آن ترنم مرموز... و اين تاييديست برای برداشت از اين جملات... اما منظور از «مصاحبه باد و شيروانی ها» چيست؟ منصور نوربخش در کتاب ياد شده باد را سمبل «معرفت» دانسته و صدای باد روی شيروانی ها را تداعی کننده ابتدای تفکر و آغاز انديشيدن می داند (؟!). کسی نظر دکتر شميسا يا کاميار عابدی را می داند؟ نظر شما چيست؟

lefts1.gif «در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان / به «جاجرود» خروشان نگاه مي كردي ،/ چه اتفاق افتاد/ كه خواب سبز ترا سارها درو كردند ؟/ و فصل، فصل درو بود./ و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو / كتاب فصل ورق خورد/ و سطر اول اين بود:/ حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است...»

ابتدا چند نکته:
    ارتفاع تابستان:
اوج سبزی. يادآور ارتفاع پل روی رودخانه جاجرود. جاجرود: يادآور جاده تهران به شمال و مويد همان مطلب که وقايع شعر مسافر برگرفته شده از سفر سهراب به خانه خواهرش در بابل است. خواب: يادآور «پنجره خواب» در چند مصراع قبل. سبز: خواب سبز، همرنگی با اوج و ارتفاع تابستان را می رساند. درو کردن: درعين سبز بودن درو کردن، غير منتظره بودن و نابهنگام بودن را می رساند.  «نگاه می کردي» در جمله قبل و در عين حال «خواب» در جمله بعد مويد برداشتی ست که از خواب داشتيم.    فصل درو: زمانی که تابستان رو به پايان است و فصل جديد فراخواهد رسيد.  غفلت رنگين: يادآور جنبه زيبای اين غفلت.

و حالا نمادها:
   ارتفاع تابستان با توجه به جملات قبلی و بعدی می تواند اشاره به دوران قبل از طلوع تفکر در انسان باشد. زمانی که در انسان با طبيعت فاصله زيادی نداشت و ذهنی نداشت تا سوالی داشته باشد. و بنابراين زندگی اش هم آهنگ با تابستان طبيعت، آرام و بدون نقص و کامل بود. شايد همان عصر طلايی در اساطير يا همان بهشت.
   جاجرود خروشان می تواند نمادی از هستی باشد. که انسانِ قبل از طلوع تفکر تنها آنرا تماشا می کرد. و هيچ نقطه غير عادی در منظره نبود تا او را وادار به سوال کند. همه جا سرسبز بود.
   خواب سبز که همانطور که اشاره شد به همان بی فکری مثبت و يکرنگ با هستی و به نوعی به ادراک از طريق اشراق برمی گردد.
   سرو: سبزی يکدست و خالص، طبيعت ناب. 
   سارها: در مورد سارها می توان برداشتهای مختلفی کرد. باتوجه به چند قطعه بعدی (حضور سبزقبا ميان شبدرها...) آنچه مورد توجه شاعر بوده سياهی رنگ سار و ناهمرنگ بودن آن با سبزی طبيعت و تابستان است. و همين ناسازگاری با طبيعت (سرو و تابستان) باعث شده فصل عوض شود. و اما سار نماد چيست؟
   سارها می توانند نمادی از همان پرسشهای مطرح شده در ذهن باشند که در چند مصرع قبل، پنجره خوابش را به هم زده بودند.(و اينجا هم خواب سبزش را درو می کنند) که در اينصورت باز هم سوال «چه اتفاق افتاد» به همان پرسش از سرآغاز هوش برمی گردد. نظر ديگر اينکه سارها نماد وجود انسان هستند. با توجه به ناسازگاری با طبيعت و عوض شدن فصل هستی با آمدن و حضور (هبوط) آن. اشاره به غفلت «حوا» (و درنتيجه حضور انسان در هستی)  اين برداشت را نيز تقويت می کند.  به هر حال ما می توانيم وجه مشترکی بين اين دو برداشت بگيريم و آن وجود چيزی ناهماهنگ با طبيعت در انسان است: انسان آمد و با خود آنرا آورد: تفکر (يا همان هوش).

جمع بندی:
   اين قطعه می تواند به هبوط انسان از بهشت به زمين و طبيعت اشاره داشته باشد. عبارت «ارتفاع تابستان» واشاره به سرسبزی و خوابی همرنگ با طبيعت، حضور انسان در بهشت (در بينش دينی) و يا حضور انسان در عصر طلايی (در اساطير) را به ياد می آورد. و شايد تفاوت انسانِ قبل از عصر طلايی و بعد از آن را در وجود هوش و تفکر می داند... اما در مورد اينکه چرا فقط نام حوا آمده؟ روايتهای مختلفی از اسطوره آدم و حوا وجود دارد که روايت شايعتر آن اين است که اول حوا غفلت کرد و بعد آدم. و البته اين هيچ دليلی برای برتری يک بر ديگری نمی شود. چون همانطور که سهراب اينجا آورده، از آن به غفلت «رنگين» (شايد در مقابل کلمه ننگين!) ياد کرده و آنرا می ستايد...

 

lefts1.giflefts1.gif وحال ادامه شعر:

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم...

lefts1.giflefts1.gif منتظر بيان برداشتها و نظرات تحليلی شما عزيزان هستيم. چه در مورد سوالهای تازه مطرح شده و چه درباره قطعه تازه شعر. هر پيام شما ستاره اميدی ست در دل دوستداران سهراب...
با تشکر فراوان

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
siavash

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه/ بیصدا شکستنم صدای شعرای منه/ مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه/ طعم گریه های تو تلخیه حرفای منه...سلام بر دوستان خوب...راستش من از اونجا از سهراب سپهری خوشم میاد چونکه ::سیاوش قمیشی:: خیلی سهراب رو دوست داره...آدم اینجا تنهاست،و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت باقیست...یا حق!!!

حامد: پاییز بارونی

فرزاد عزیز! خیلی ممنون از همراهی و کمک خالصانه ت... هنوز نقطه های مبهم زیادی تو این قطعه جدید مونده. و موقع خوندن پیامهات سوالاتی برام ایجاد شد. 1- به نظر شما ارتباط جمله «میان گاو و چمن...» با جملات قبلی و بعدی چی می تونه باشه؟ 2- منظور از « یادگاری شاتوت روی پوست فصل» و ارتباط اون با سبزقبای میان شبدرها چیست؟ 3-ارتباط خراش روی صورت احساس با ادامه قطعه؟ ... فرزاد عزیز، بررسی جز به جز شما واقعا عالی و بی نظیره. اما اگه در فهم ارتباط این اجزا و پیوستگی اونا به ما کمک کنید خیلی ممنون می شیم. مثلا بین حضور سبزقبا میان شبدرها و سار روی سرو در قطعه قبلی ارتباط واضحی ست. همانطور که اشاره کردید و به طور کامل خواهم نوشت. اما در مورد حادثه و مرگ. انگار سهراب اشاره به نزدیکی این دو مفهوم داره و در عین حال همین حوادث و اتفاقات رو مثل خراشی می دونه روی صورت احساس. نظر شما چیه؟ از نظرات بقیه دوستان م خوشحال خواهیم شد... با تشکر فراوان.

حامد: پاییز بارونی

در مورد استرس آوایی "در جوانی یک سایه راه باید رفت" من فکر کردم آقای شکیبایی شاید در این زمینه حداقل بررسی ای کردن که دارن دکلمه این اشعارو می خونن. ایشون این جمله رو به جز کلمه راه که تاکید و تکیه اصلی رو روی اون گذاشته، باقی کلمات رو با لحنی یکدست خونده: « در جوانی یک سایه "راه" باید رفت»... چیز دیگه ای که به فکر من رسید اینه که شاید «جوانی ِ یک سایه» به زمان اشاره داره: یعنی زمانی که سایه هنوز تازه به وجود اومده و جوونه. که در این صورت می تونه به صبح اشاره داشته باشه که نمادی از آغازه و سایه به علت ارتفاع کم خورشید دراز و بلنده (مثل یک جاده). حالا بخونیم: شراب باید خورد، و در جوانی ِ یک سایه، راه باید رفت»... و البته می شه سایه رو اشاره به کاربرد سایه در نقاشی و گرافیک دونست و عبارت «یک-سایه» رو یک صفت برای جوانی به معنای جوانی یکدست برداشت کرد. که در این صورت همنشینی شراب و جوانی ِ یکسایه منطقی به نظر می رسه... فکر کنم همانطور که فرزاد گفت تا وقتی که یک دلیل محکم برای شیوه خوندنش نداشته باشیم باید از این مورد بگذریم.

farzad

حامد عزيز. مقاله ای رو در مورد(( و در جوانی يک سايه راه بايد رفت)) رو توی وبلاگم می نويسم. خوشحال ميشم بعد از خوندن نظرت رو بشنوم.

farzad

متاسفانه سيستم من ايرادی پيدا کرده( ويروس) که موفق نشدم توی وبلاگم چيزی بنويسم. همينجا چند نکته رو مختصرا توضيح ميدم. ۱ ) در مورد ارتباط مصراع( ميان گاو و چمن ...) با قبل و بعدش که فرموده بوديد٬ تا وقتی که من توضيح کاملم رو در مورد بندهای قبلی اين مصراع نگم حق ميدم که ارتباطش مجهول بمونه. از اين جهت بود که نظر کلی خودم رو به انتشار کتابم موکول کردم.

farzad

چه اشکالی داره که کاف پنيرک رو کاف تحبيب و تقليل بگيريم؟ اين رسميست مخصوصا بين روستاييان قانع که نان رو زياد و پنير رو کم بر می دارند تا صرفه جويی کنند. من خودم بارها شاهد بودم که پدرم وقت صبحانه بهم می گفت: پسر جان! صرفه جويی کن( ياوان نيخ٬ در اصطلاح ترکی) نان رو بزرگ و پنير رو کوچيک بردار. اونهايی که لقمه رو از پس سر ميخان به دهان بذارن توجه ندارن که گياه پنيرک رو که مصرف دارويی داره٬ نه غذايی؛ اگه اسب بخوره از ورم شکم پس می افته؟ سهراب صرفا داره توی اين مصراع - البته با شیطنت خاص خودش که از سر در گمی خواننده بعضی وقتها بدش هم نمی یاد - ما رو به قناعت دعوت می کنه تا مثل خودش به سيبی قناعت داشته باشيم. از طريق اين قناعته که به رستگاری می رسيم: نان و ريحان و پنير ٬ رستگاری نزديک.

farzad

۲ ) همين ارتباطی که شما متذکر شديد رو بايد در بند:( شراب بايد خورد / و در جوانی يک سايه راه بايد رفت / همين) هم پيدا کرد؛ یعنی هر جور که (یک سایه)رو معنی کنیم باید پیوند اون رو با جوانی٬ شراب و همچنین قید تاکید ( همین) مشخص کنیم. بنده حدود يک صفحه و نيم از تحقيقم رو به آوردن شواهد و قراين و دلایل برای قيد گرفتن ( يکسايه) و پرهيز از اضافه خوندن اون ( جواني ِ يک سايه) قرار دادم. در اين مورد چند مطلب رو گوشزد می کنم: الف) جريانی از تاويل گرايی و رمز پردازی های مغلق در زمينهء سهراب شناسی در جريانه که من در برخی از موارد٬ ضرورتی برای اون نمی بينم. مثال معروف و ساده اش اين مصراعه: صبح ها نان و پنيرک بخوريم. معمولا اين پنيرک را همون گياه دارويی معروف می گيرن. اما آيا ساده تر نمی شه اين مصراع رو معنی کرد؟

farzad

پس تا حد ممکن بايد هر مصراعی رو اگه امکان داره به معنی ساده تری برگردونيم. ب) حالا می رسيم به مصراع خودمون. من برای تاييد نظرم تنها يه قرينه می يارم و باقيش رو طبق معمول حواله می کنم. به اين شعر توجه کنيد: می کنم تنها از جاده عبور / دور ماندند ز من آدم ها / سايه ای از سر ديوار گذشت / غمی افزود مرا بر غمها( شعر غمی غمناک) . سوال اينجاست. اين سايه که از روی ديوار می گذرد٬ سايهء کيست؟ سهراب که از آدم ها دور مانده است. سوال ديگر اين است که چرا غمی بر غمهايش افزوده می شود؟ به نظر من جواب ساده است. سهراب سايهء خود را بر ديوار می بيند و با ديدن سايهء تنهای خود( يک سايه) به ياد تنهاييش می افتد و غمگين تر می شود. پس می بینیم که خود سهراب در جوانی ( غمی غمناک رو گویی حدود ۲۲ سالگی سروده) این یک سایه رفتن و تنهایی رو تجربه کرده. قضاوت کلی بماند بعد از ارایه تمام شواهد.موفق باشيد.

كمال مجاوري

صداي پرپري آمد و در كه باز شد من از هجوم حقيقت به خاك افتادم...حامد عزيز سلام اميد دارم خوب و سلامت باشي ... راستش يادم نمي آيد روزي كه به سايت سهراب سرنزنم و همچنين خواندن پيامها و نوشته هاي وبلاگ زيباي شما ...راستش اين روزها آشفته ام و اين اضطراب ...خرابم/باور كن موقع خواندن دوباره شعر مسافر يا شاسوسا گريه اجازه تمركز نميدهد شعر مسافر مسافر مسافر... /ممنونم ممنون/

هتل

و من... و من مي روم! که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند! مي روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فرداي روزتر؛