امتداد خيابان غربت

   برای دادن نظم بيشتری به بررسی ها، از اين نوشته به بعد به بررسی قطعه قطعه شعر بلند «مسافر» می پردازيم.

   شعر «مسافر»، از نظر زبان بيشتر به کتاب «ما هيچ ما نگاه» نزديک است در مقابل شعر بلند «صدای پای آب» که آنرا از نظر زبان با «حجم سبز» نزديک دانسته اند. به هر حال شعر بلند‌ «مسافر» که يک کتاب از هشت کتاب را تشکيل می دهد، سرشار از اشاره های مختلف اسطوره اي، تاريخی، فلسفی، ... است. و در واقع اين خود سهراب است که در نقش مسافر،از سفرهای خود (مادی و معنوی) می گويد. بعضی اين شعر را ادامه شعر بلند «صدای پای آب» می دانند.  سهراب در آخرين قسمت از شعر «صدای پای آب» می گويد: « کار ما شايد اين است/ که ميان گل نيلوفر و قرن/ پی آواز حقيقت بدويم». و انگار سهراب در شعر مسافر همچنان پی آواز حقيقت می دود...  مسافر در اين شعر هم در جغرافيای عرفانی سفر می کند و هم در جغرافيای طبيعی...

   و اما قسمت اول اين شعر بلند که   توسط شما همراهان بررسی می شود :

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

« چه آسمان تميزي!»

و امتداد خيابان غربت او را برد.

   هر چه که از عبارت به عبارت اين قسمت از «مسافر» فکر می کنيد بنويسيد. مطمئنا همه شما که بارها اين شعر را خوانده ايد چيزی برای گفتن درباره اين جملات داريد. پس حتما برداشت و نظر خود را بنويسيد.

   شمارنده نشان داده که اين وبلاگ بازديدکنندگان بسيار زيادی دارد. اما متاسفانه اکثرا فقط استفاده می کنند و در نظرخواهی ها شرکت نمی کنند! و تعداد افرادی که در بحث شرکت می کنند نيز بسيار کم است. بدانيد که نظر همه شما می تواند دريچه ای باشد برای ديگران. و اينکه ارزش اين وبلاگ فقط و فقط  به شرکت شما در بحث است.

 از دوستان عزيزی که لطف می کنن لوگوی کفش هايم کو رو تو وبلاگشون قرار می دن يا به اين وبلاگ لينک ميدن خواهش می کنم بگن تا لينکشون تو بخش دوستداران سهراب اضافه بشه. ممنون.

/ 37 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
farzad

سلام. اين قسمت رو ميخوندم. مثل اينکه دوستان به شرح جزيی اين قسمت التفات زيادی نداشتن. به هر حال عين مطلب تحقيقم رو( که البته هنوز اصلاح نهايی نشده) اينجا کپی می کنم.

farzad

دم غروب، میان حضور خسته اشیاء نگاه منتظری، حجم وقت را می دید. واژهء" خسته" را اگر به صورت صفت فاعلی ( خسته شده) در نظر بگیریم، ترکیب" حضور خستهء اشیاء"، اشاره دارد به دراز شدن سایهء اشیاء هنگام عصر که گویی از خستگی روی زمین دراز کشیده اند. در صورت صفت مفعولی ( خسته کننده) بودن ، این ترکیب به این معناست که در نگاه شخص منتظر، به علت طولانی شدن انتظار، اشیاء، خسته کننده به نظر می آمدند. "حجم وقت" استعاره از ساعت است؛ چرا که ما در ساعت، وقت را که مقوله ای زمانی است، در حجم که مقوله ای مکانیست، جای می دهیم. نزدیک غروب، میزبانی، به انتظار مهمانش، ساعت را نگاه می کند؛ گویی مهمان دیر کرده است. در کتاب " سهراب، مرغ مهاجر"، از زبان خواهر سهراب چنین می خوانیم:« دیر زمانی از تراس خانه، جاده را می پاییدیم.»

farzad

و روی میز، هیاهوی چند میوهء نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. "هیاهوی چند میوهء نوبر"، اشاره است به درخشش و زیبائی رنگ میوه ها در زیر نور که مانند هیاهو و آواز، توجه آدمی را به خود جلب می کند. در زبان عامیانه نیز برای آن که جذابیت چیزی را که سخت مورد توجه قرار گرفته، نشان دهیم، می گوییم: غوغا کرد. سهراب در چند جا، به صدای میوه ها اشاره می کند: ... روی آواز انارستان ها. ( صدای پای آب / ص 287) میوه ها، در آفتاب آواز می خواندند. ( صدای دیدار/ ص 370) حس آمیزی صدا و رنگ در اشعار سهراب، سابقه دارد که در فرصت مناسب توضیح داده خواهد شد. ادراک مرگ، مبهم است؛ زیرا تا در قید زندگی هستیم، مرگ هرگز ادراک نمی شود و تصور روشنی از آن نداریم."مرگ" با توجه به معنای هیاهوی میوه ها، همان فساد و پوسیدگی میوه هاست که بر اثر چروکیدگی پوستشان، درخشش آنها از بین میرود. مهمان آنقدر دیر کرده است که میوه ها کم کم پلاسیده می شوند و طراوت و تازگیی خود را از دست می دهند.

farzad

و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیهء صاف زندگی می کرد. هنگامی که برای تفریح به پهنهء طبیعت می رویم، معمولا فرش را بر روی زمینی هموار و صاف می اندازیم. به همین گونه، فرش فراغت نیز بر قسمت صاف و هموار زندگی پهن می شود." فرش فراغت"، اضافهء تشبیهی است و"حاشیهء صاف زندگی" اضافهء استعاری. زندگی به سطح زمین تشبیه شده است( ما نیز هنگامی که از پستی و بلندی روزگار می گوییم، در حقیقت از این استعاره استفاده می کنیم). زندگی که مجموعه ای از پستی و بلندی است، دارای حاشیه ای صاف هم می باشد که به دور از مشغله های روزمره، می توان برروی آن، فرش فراغت را انداخت و آسوده استراحت کرد. این مصراع تصویریست از حیاط منزل میزبان که در آن فرشی برای استراحت پهن شده و باد، بوی باغچه را در تمام حیاط پخش می کند.

farzad

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. با دیدن زیبایی و درخشش گلها در نور حیاط ( بعدا خواهد گفت که: چراغ حیاط، روشن است) ، روان و ذهن آدمی آرامش می یافت؛ همچنانکه در هوای گرم، خنکی بادبزن آرام بخش است. در این سطر، به " ذهن " شخصیت داده شده ( تشخیص) و روی روشن گل نیز، به بادبزن تشبیه شده است. وجه شبه آن، خنکی و آرامش بخشی است.

هما

خسته نباشيد .بد نبود!

ملیحه

بند اول شعر با حس انتظار که بسیار سخت است آغاز می شود. انتظار همیشه یاد آور چیز مشترکی است میان تمام انسان هاکه همان مرگ است. ذهن که با تماشای جان کندن خورشید (غروب) و گسترش سیاهی ( سایه هایی که لحظه به لحظه بلندتر می شوند) و با دیدن میوه هایی که کم کم تازگی و وسوسه در آنها رو به نیستی می رفت با تماشای گلهای باغچه و نوید زندگی از میان ساقه های سبزی که از دل مرگ یرون آمده اند به خود آرامش می دهد. و در بند دوم با رسیدن مسافر و گفته زندگی بخش او " چه آسمان تمیزی!" که نشان دهنده هوای تمیز است و هوای تمیز فرصتی برای بلعیدن زندگی است خستگی بند اول را از تن خواننده بیرون می کند.

هتل

و من... و من مي روم! که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند! مي روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فرداي روزتر؛